شاید روزی، جایی یا در نگاهِ کسی ما به هم باز گردیم، به این امید زندگی بیتو را میگذرانم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گفتی پشیمانی و حالا فهمیدی که چقدر دوستم داری، اما من رفتم؛ و تو حالا میفهمی نادیده گرفته شدن و بیتوجهی چه حسی دارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
او در دریایی از خاطرات غرق شده است، هر موجی که به سمتش میآید، او را بیشتر له میکند. یادها مثل سنگهای سنگین بر دوشش فشار میآورند و نمیگذارد نفس بکشد. هر لحظه، هر تصویر، او را به عمق گذشته میکشاند و نمیگذارد از این درد رهایی یابد. در این اقیانوس بیپایان، تنهاست و در سکوت، فریاد میزند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
زندگی آنقدر سخت است که سکوت را بر کلمات ترجیح میدهم، چون هیچ واژهای نمیتواند عمق این درد را توصیف کند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«او هر روز در دلش آرزو میکند که همه چیز را رها کند و برای همیشه برود، اما نمیداند که فرار از درد، تنها او را در تنهایی عمیقتری غرق میکند.»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
هنوزم گوشهاى از قلبم بابت چيزايى كه حقم نبود ولى تجربشون كردم؛ درد ميكنه.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تا حالا کسیو دوس داشتین که از چشاتون افتاده باشه ؟!
یه حس عجیبیه بین خواستن و نخواستن
موندن باهاشو نمیخوای ولی هنوز دوسش داری ؟!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉