هرکسی تو کتابِ زندگیش یه فصلی داره که حتی تو خلوت خودش هم دوست نداره اونو دوباره بخونه.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
ماذا لو عاد معتذرا؟
لا مكان له ولو جاء بثقل الأرض ندما
اگر بازگشت و عذرخواه بود چه؟
به وزن زمین هم که پشیمان باشد، دیگر [نزد من] جایی ندارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گمان مى كردم آنكه دوستم دارد، حتى اگر غرق در تاريكیام باشم دوستم خواهد داشت، حتى اگر پر از زخمهاى روانی باشم، حتى اگر قادر به دوست داشتن خودم نباشم، او با وجود همهى اين ها دوستم خواهد داشت
اما نه ! هيچكس خود را به مخاطره نمیاندازد و دستش را داخل چاه نمیبرد،
تاريكى تنها براى ماست !
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
- نمیدانم منظورت از بزرگ شدن چیست.
+ خودم هم نمیدانم.
- شاید بزرگ شدن یعنی اینکه دیگر از چیزی تعجب نکنی.
_اینگمار برگمان
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
-تا حالا به کسی خیانت کردی؟
+آره ؛ به خودم!!
-چطور؟
+برای همه وقت گذاشتم جز خودم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
بعضی وقتا، آرامش من مهم تر از اثبات حرفامه پس بحث نمیکنم!
_دکتر هلاکویی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند،
تصور کردم عاشق شده ام.
به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.
_آلبرکامو
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
قبول كردم اگه كسى قرار باشه تو زندگيم بمونه ميمونه و كسى كه قرار باشه بره ميره
و من كارى نميتونم بكنم پذيرفتم آدما ميتونن عوض بشن و من جلو جلو نبايد تصوير سازى الكى كنم قبول كردم كسى اگه براش مهم باشم بهم نشون ميده پذيرفتم چيزايى كه بهم آسيب ميزنن رو بايد رها كنم حتى اگه دوسشون داشته باشم به اين درک رسيدم كه احترام به خودم برام احترام بيشترى مياره.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉