چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند،
تصور کردم عاشق شده ام.
به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.
_آلبرکامو
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
قبول كردم اگه كسى قرار باشه تو زندگيم بمونه ميمونه و كسى كه قرار باشه بره ميره
و من كارى نميتونم بكنم پذيرفتم آدما ميتونن عوض بشن و من جلو جلو نبايد تصوير سازى الكى كنم قبول كردم كسى اگه براش مهم باشم بهم نشون ميده پذيرفتم چيزايى كه بهم آسيب ميزنن رو بايد رها كنم حتى اگه دوسشون داشته باشم به اين درک رسيدم كه احترام به خودم برام احترام بيشترى مياره.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
دلتنگ یکی شدن ربطی به آخرین زمانی که همو دیدین نداره ، هروقت کاریو انجام دادی و آرزو کردی کاش اون آدم باهات بود و همراهت بود؛ یعنی دلتنگشی.
#مخاطب
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نمیدونم کی نیاز داره اینو بشنوه...
اما تو واقعا لایق همون عشق و محبتی که به دیگران میدی هستی!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
با خودمان میگوییم، عادت میکنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار میکنیم. آن چیزی که هیچ کس نمیپرسد،
این است که: " به چه قیمتی عادت میکنیم؟ "
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉