جايى را ترک كردم كه درآن خوشحال نبودم و ترک آنجا نيز مرا خوشحال نكرد ؛ اما مى دانستم انسان در مكانى كه بيمار شده هرگز درمان نميشود.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
افکار، مانند زهرهایی آرام و بیصدا، هر روز کم کم وجودم را میخورند. در هنگام شب، وقتی همه چیز آرام است، تنها صدای آنهاست که مرا به عمق تاریکی میکشاند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
هميشه قسمتى از وجودمان متعلق به آنهايست كه تظاهر به فراموش كردنشان ميكنيم و مابقى وجودمان تاابد در رنج است از قسمتى كه سر فراموش كردن ندارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
عميقترين نصيحتى كه شنيدم :
خودت را بساز تا آدم امنى شوى براى روزهايى كه نمیشود به كسى پناه برد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آدما میآيند ، زندگى ميكنن ، میروند و میميرند؛ اما فاجعه زندگى تو آن هنگام آغاز مي شود كه آدمى مى رود اما نمى ميرد !
مى ماند و نبودش در بودن تو چنان ته نشين میشود كه تو مى ميرى ؛ در حالى كه زنده اى...!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
الان دقیق اونجایم که فروغ فرخزاد میگه:
حال من بد نیست یعنی هیچ جای بدنم درد نمی کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«تنهایی، دردآورترین حس است؛ وقتی در جمعی هستی، اما هنوز احساس میکنی که هیچکس تو را نمیبیند.»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉