و آدمها در نهايت تبديل به كابوسهای نيمه شب اجتناب از يک عطر و موسيقى خاص،سكوت هاى ناگهانى وسط مهمانى، و گريههاى بلند در خيابان ميشوند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
او به جایی رسیده که دیگر هیچ چیزی نمیتواند او را آزار دهد؛ زیرا خود، تبدیل به درد شده است و در این سکوت غمانگیز، تنها حس میکند که زندگی، فقط زخمهایش را عمیقتر کرده است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اكنون كه مبناى زيستن بر خيالات است
بگذار خيال كنيم میشود، اتفاق میافتد
حال كه بنا بر زندگى كردن است،
بگذار با اميد زندگی کنیم خدا را چه ديدى شايد شد، توانستيم، شايد معجزهاى رخ داد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
چه لطفى درحقم كردند
آنان كه وجودم را فراموش كردند
كه توانستم خودم را به ياد بياورم
كه بدانم كيستم.
_آريل دورفمن
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اینکه چگونه آن همه غم در قلبم جا شد
مرا شگفت زده نکرد
تنها چیزی که مرا به شگفت واداشت
این بود که مگر دستانت چقدر بزرگ و سیاه بودند
که توانستند آن انبوه را در قلبم بگذارند!
_الهه نوروزی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تلخ ترین حرفی که شنیدم این بود که :
من باید از خودم دفاع میکردم آن هم در مقابل کسی که قرار بود از من مراقبت کند...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
یه ضرب المثل آفریقایی هست که میگه:
اميدوارم وقتى مرگ به سراغت مياد زنده پيدات كنه اين اولين متنى بود كه با خوندنش غرق فكر شدم!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
فکت:
یادت نره اونی که دوست داره به هر قیمتی که باشه نه میره نه میذاره که بری..
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
در میان درد و اندوه، او به آرامشی تلخ دست یافته است؛ گویی که سکوتی عمیق، تمام فریادهایش را بلعیده و حالا فقط سایهای از خود باقی مانده است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉