"نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت، فریاد میکشید که لازمش دارد. و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشدهای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد."
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
00:00
زادهی درد، بزرگ شده در خانه رنج، همبازی غم، همسفر با اشک، عاشق تو.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
ای ظریف ترین درد
که بر سمت چپ سینه ام نشسته ای،
اینچنین بی تفاوت نباش!
چیزی که اینجا می سوزد فانوس نیست
قلب من است...!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گفت : از حالت بگو
گفتم :
این روزا حس میکنم دو نفرم
یکیش داره سعی میکنه ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میگه میخنده و میخواد هرجور شده سرپا بمونه
یکیش اما خستست
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
که دلش میخواد بره دور از آدما تنها باشه و با کسی حرف نزنه
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«چشمهامان را به آینهای
رو به درون تبدیل کردیم
تا هر وقت چیزی را که
در دل داشتیم و به
زبان انکار میکردیم
بی هیچ ملاحظهای بازبتاباند..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آن موقع اين را نمىدانستم که بعضیها خیلی قبل از مرگ واقعیشان میمیرند. حتی چنین تصوری هم نداشتم که آخرین بار که آنها را دیدهای ممکن است آخرین باری بوده باشد که به راستی زنده بودهاند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گلویم از فریاد های بی وقفه خشک شده
فریاد هایی که به جای حنجره، از ته مغزم بلند می شود
بی صدا، ولی گوش خراش
مغزم نیاز به شربت گلو دارد
تا شاید دردش کمتر شود...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
You don't know me, you only know what I allow you to know .
تو منو نمیشناسی، تو فقط چیزی رو میدونی که من بهت اجازه دونستنشو میدم .
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉