گفت : از حالت بگو
گفتم :
این روزا حس میکنم دو نفرم
یکیش داره سعی میکنه ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میگه میخنده و میخواد هرجور شده سرپا بمونه
یکیش اما خستست
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
که دلش میخواد بره دور از آدما تنها باشه و با کسی حرف نزنه
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«چشمهامان را به آینهای
رو به درون تبدیل کردیم
تا هر وقت چیزی را که
در دل داشتیم و به
زبان انکار میکردیم
بی هیچ ملاحظهای بازبتاباند..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آن موقع اين را نمىدانستم که بعضیها خیلی قبل از مرگ واقعیشان میمیرند. حتی چنین تصوری هم نداشتم که آخرین بار که آنها را دیدهای ممکن است آخرین باری بوده باشد که به راستی زنده بودهاند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گلویم از فریاد های بی وقفه خشک شده
فریاد هایی که به جای حنجره، از ته مغزم بلند می شود
بی صدا، ولی گوش خراش
مغزم نیاز به شربت گلو دارد
تا شاید دردش کمتر شود...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
You don't know me, you only know what I allow you to know .
تو منو نمیشناسی، تو فقط چیزی رو میدونی که من بهت اجازه دونستنشو میدم .
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
جوری که برای آرامشم میتونم خودمو از آدما جدا کنم ترسناک ترین چیز راجب منه.به این صورت که من میتونم تا حد مرگ دوستت داشته باشم و دیگه دوباره منو نبینی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
میدونی اگه درِ یخچال رو باز بذاری چی میشه ؟
وقتی در یخچالو باز بذاری ،
علاوه بر خودش ، میخواد هوای اتاق رو هم خنک کنه.
چون کارش اینه ؛
ولی نمیتونه و نهایت موتورش از کار میفته.
قصهی ماهم درست مثل یخچاله.
میخوایم به همه خوبی کنیم ،
میخوایم همرو خوشحال نگه داریم ،
که باعث میشه حواسمون از خودمون پرت شه ،
و خودمونو دیگه یادمون میره.
آخرشم حس عشق ورزیمون مثل موتور یخچال از کار میفته ،
و ذرهای اهمیت به خودمون ندادیم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉