روزگار عجیبی شده است،
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است میترسیم،
ما به لنگیدن یک جای کار عادت کردهایم!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اونجا که میشینی با خودت فکر میکنی که چقدر راحت و سریع با نبودنت کنار اومده و از نو شروع کرده، یه دور دیگه از اول غمگین میشی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
« فردایم را ببر و دیروز را بده و باهم تنهایمان بگذار. هیچ چیز بعد از تو نه میرود و نه میآید...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اینطور نیست که حرفی برای گفتن نداشته باشیم؛ در حقیقت حرفهای ناگفتهی زیادی داریم اما چون هر آنچه که تا به امروز گفتهایم بیفایده بوده،
دیگر سکوت کردهایم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
مجبور شدم تو را ترک کنم زیرا نمی توانستم مدام از تو خواهش کنم که با من خوب باشی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نمی دانم چرا در چنین لحظه هایی از زندگی ام که بهترین احساس را دارم همیشه احساس غم میکنم.
_فئودور داستایوفسکی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉