زمانی از دست دادن برایِ من فاجعه بود!
بعدها ، آنقدر از دست داده بودم که
به مرور یادگرفتم
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
زندگی كوتاه تر از آن است كه حتی به ما فرصت وداع بدهد و در لحظهای كه نمیدانيم پايان میيابد و چشمان عزيزانمان بدرقهگاه ما خواهد بود ما و تمام عشق ها، رنج ها، لبخند ها، حسرت ها و آرزوهايمان، به سينهى تلخ خاک سپرده میشويم و نمايش خون آلود از زخم زندگی، تمام میشود پس اى كاش لحظههاى بودن را مرهم شويم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
_ با فاصلهای امن که آسیب نبینی
بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش . .!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
از يک سنى به بعد شما ديگه وقت نداريد بنشينيد و گريه كنيد؛ مجبوريد همينطور كه غصه میخورديد، راننـدگى كنيد ظرف بشوريد يا به بقيه كارهاى عقب ماندهتان برسید.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
وقتى انسان آموخت كه چگونه با رنجهايش تنها بماند، آن وقت چيز زيادی نمانده كه ياد نگرفته باشد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
من اونقدر مشغولِ دوست داشتنت بودم که یادم رفت من هم نیاز دارم که دوستم داشته باشی!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
خطاب به خودم:
هر آنچه درونِ توست زیباست،
حتّی تلاشهای ناموفقت برایِ پنهان کردن غمهایَت.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉