گفت: میدانی رنج من از چیست؟
یک چیزهایی هست که میماند درست وسط گلو، چیزهایی که نه میشود قورت داد و نه بالا آورد.
و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل زندگیام عبور میدهم، فقط به این امیدِ نورِ کمسویی که در دوردست ها میدرخشد..!