آدم تصور می کند، خیال می کند، آرزو می کند که گذشت زمان دردها را کم کند و چیزی عوض شود اما واقعیت این است که هیچ چیز فراموش نمی شود. به جاهای دور ذهن رانده می شود اما مثل خاری که پای آدم را بزند، حسش می کنی ...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«برای عمل کردن بدن انسان
باید او را بیهوش کرد
اما برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
امشب به این نتیجه رسیدم که گم شدن، بدترین اتفاقی است که ممکن است برای کسی بیفتد،حتی از مرگ هم نا امید کنندهتر است یک پایان کاملا باز برای یک ماجرای کاملا بسته.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تراژدى اين نيست كه تنها باشی…
بلکه اين است كه نتوانى تنها باشی
گاهی آمادهام همه چیزم را بدهم، تا هیچ پیوندی با جهان انسانها نداشته باشم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
00:00
«ما بودیم و اندوهی مدام
که گاه در پسِ تبسّمی کوتاه، از یادمان میرفت...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تو فکر میکنی آدمها بعد از اینکه دلشون میشکنه و غصه خرخرشون رو میجوه فریاد میزنن یا شیشهها رو میشکنن و بد و بیراه میگن، نه اشتباه نکن اونها سکوت میکنن چون کلمهای برای بیان دردشون پیدا نمیکنن، سکوت بالاترین حد از دلشکستگی آدمهاست.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
انگار تمام آنچه دوست داشته ام
از من دزدیده اند
و اگر تمام آن را به من بازگردانند
کافی نخواهد بود.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
روزی میرسد که انسان میپذیرد بعضی از آرزوها قرار است در شکوه یک رویا باقی بماند نه برای اینکه از تلاش دست کشیده، نه؛ بعضی از آرزوها باید آرزو بماند و انسان تنها خودش میداند که چرا دست از خیرگی بر نمیدارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اما گاهی من آن قدر قوی نبودم که نشان دادم ؛ حتی گاهی آزرده تر از دیگران بودم اما چون میدانستم کسی نیست که به او تکیه کنم
وانمود کردم همه چیز خوب است شاید قوی نبودم، مجبور بودم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉