هدایت شده از • بــاوان °🇮🇷
آه از تهران عزیز …
که امروز شبیه یک دعا بود ؛ نه ازدحام جمعیت مهم بود نه شلوغی و گرمای طاقت فرسا . . .در هر گوشه زنان و مردان ، دختران و پسران ، از کوچک تا بزرگ هرکدام با رخت سیه دیده میشد که تنها یک چیز در سر میپروراند « کاش همه چی دروغ باشه..!»
گاهی تاریخ به جای آنکه نوشته شود، گریسته میشود و امروز، خیابانها تاریخ را گریستند ! چه دشوار است وداع با بزرگ مردان ؛ و چه دشوار است یاد کردن از آنان با عنوان «شهید» آنان که نامشان از مرز ِ یک انسانیت ساده فراتر میرود و در تار و پود روزگار با خاطرات ملتشان گره میخورد .
باد امروز آرامتر از همیشه میوزید؛ گویی بیم داشت مبادا غبار اندوهی را که بر شانههای این سرزمین نشسته بود برهم زند و آسمان رنگ سکوت گرفته بود و زمین… زیر گامهای مردمی میلرزید که آمده بودند تا با تمام قامت عشق احترام را معنا کنند *
و آه از تهران ، آه از ایران و آه از آنان که رفتند و تنها عکس ، صدای ظبط شده ، و چند خاطره را به جای گذاشتند ؛
وطنم . . سرزمین ِمردان و زنانی که از تقویم عبور کردند اما نامشان در قلب و فکر و روح این ملت باقی ماند و به راستی که بعضی رفتنها پایان یک زندگی نیست! آغاز حضوری است که دیگر در قاب چشم نمیگنجد، اما در جان یک ملت ریشه میدواند ، نام آنان از جنس صدا نیست که قطع شود ، تمام شود . .از جنس نور است و نور هرگز نمیمیرد
و امروز . . .وداع با آن پدر دلسوز مساوی شد با بغض ِپر سکوتی که از هزاران فریاد رسا تر بود
خدانگهدارت عزیز من ( :
#من؟!
متاسفانه من آدم باکلاسی نیستم هم زود seen میکنم، هم میشینم is typing رو نگا میکنم.