«من گاهی خسته میشوم، میرنجم، ناامیدی را تجربه میکنم و حساسیتهایی دارم. این چیزها بخشی از صفاتِ انسانیِ من است. نمیتوانم از انسان بودن انصراف بدهم...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آدمیزاد است دیگر!
گاهی دلش میخواهد بی هیچ آشنایی دست خودش را بگیرد ببرد یک جای ِدور، جایی که به زبان دیگری حرف میزنند. یک جایی که بشود قرمزی ِ گاه و بیگاهِ چشم ها را گردن غربت انداخت؛
آدمیزاد است دیگر...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اينكه دلت بخواهد كسى را در دلت جاودانه كنى
و در مغزت بميرانى تنها محال جهان است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تو كه نمیدانى اما آدمى به نقطهاى میرسد كه پى میبرد، قرار نيست هیچ اتفاق تازهاى رخ دهد اما
صبر میکند ؛ صبر میکند ؛ صبر...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
بخدا دلتنگی فقط واسه کسیه که مرده
کسی که خودش نخواسته کنارت باشه حتی ارزش فکر کردن هم نداره.
#مخاطب
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
حال من بد نيست و اين يعنى هيچ جاى بدنم درد نمیكند اما اگر بخواهى حالم را عميقتر جويا شوى بايد به تو بگويم به هيچوجه از زندگى خوشم نمیآید.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
چیزی که هربار توجهم رو جلب میکنه، این غمگین بودن عموم انسانهاست، انگار بیشتر افراد رها شدن، تیکهای از وجودشونرو گم کردن، فردی رو از دست دادن، بهانتظار بازگشتی نشستن، انسانیرو گم کردن.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
همه آدما قرار نیست که توی زندگی ما بمونن
بلکه خیلیاشون میان تا با حضورشون باعث بشن
تا ما به آدمی که باید بشیم و باشیم تبدیل بشیم
به همین خاطر
این هنر توئه که از هر بودن و موندن و رفتنی
درسی که لازم داری رو بگیری و پیش بری
تا ورژن های جدیدی از خودتو بشناسی و بسازی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉