🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🌺🌺🌺🌺🌺
🌺🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
حضرت امیر المومنین علیه السلام میفرمایند:
قرآن ثروتی است که پس از او ثروتی نیست وفقر و نیازی بعد از آن وجود ندارد.
مجمع البیان، جلد١، صفحه ١۵
____________________________________
تا حالا به حفظ قرآن فکر کردین؟🤔
-سخته؟
-آره، خب! اولش، یه کم سخته!
ولی شده تا حالا کار سختی رو انجام بدین، بعد احساس رضایت کنین مثل نون خامهای که یهو زمان گرسنگی یکی از یه جا بهتون تعارف میکنه؟😋
بعضیها تا اسم حفظ قرآن میاد، میگن عمرا، من؟ سی جزء؟؟
😇خب قرار نیست که تو سی جزء حفظ کنی، تو میتونی با شرایط خودت، فقط چند صفحه حفظ کنی.
مثلا بگی تو این ماه، میخوام سه تا صفحه از اول حفظ کنم... یا سه تا سوره کوچک....
بعد این حفظ نخودی خودتو، تا آخر عمر با خودت نگهداری...
گرچه وقتی شیرینیش رفت زیر زبونت دیگه نمیتونی ازش دل بکنی.
باور نمیکنی، تمرین کن! اون موقع میبینی قلبت چقدر حالش خوبه. حتی اگر تو بدترین شرایط قرار گرفته باشی.
https://eitaa.com/farhang_soleimani
🌷سلام بابای مهربانمان🌷
از شما سپاسگزارم
که هر صبح مرا دعا میکنید و
من ناگاه دلم به یاد شما میافتد...
من با دعای شما،
زنده میشوم..
زندگی میکنم...
زندگی میدهم.
من با دعای شما
به یاد میآورم پدری دارم،
مهربانتر از همه کس...
به یاد میآورم،
پناهی دارم...
محکمتر از همه عالم.
من با دعای شما نفس میکشم و دلم خوش است به وجود مهربانتان، یابنالزهرا!
صبحتان بخیر. ❤️
#اللهمعجللولیکالفرج🌤
https://eitaa.com/farhang_soleimani
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
🔸چرا فوتبال زیباست؟! (قسمت 2️⃣)🔸
⚽️ خوب حالا در فوتبال چه خبر است؟ در فوتبال «#نظارت صد در صد» هست. این بازیکن با دوتا انگشتش، گوشه لباس رقیبش را گرفته. دوربین میاندازد روی این؛ این یعنی نظارت صد در صد هست! از همه طرف دوربین میبارد رویش. همه چیز تحت کنترل است.
⚽️ #رقابت صد در صد هم وجود دارد. میبینید که رقابت واقعاً آزاد است. صد در صد با هم رقابت دارند، کینه ندارند، دشمنی ندارند، بلکه رقابت دارند.
⚽️ سوم، «#عدالتِ صد در صد» است. اگر داور به اندازۀ یک مو تفاوت قائل بشود، این صحنۀ قشنگ، میشود زشتِ زشت. حکومتی خوب است که در آن، اینچنین عدالتی وجود داشته باشد.
⚽️ «#امنیت صد در صد» هم دارد. با بودن داور، بازیکن از ظلم و تعدی رقیبش در امان است. رقیبش حق ندارد یک ذره کاری بکند که او را آزرده کند. بیادبترین انسانها وقتی میآید در حالت بازی، از مؤدبترینها میشود؛ خودش را کنترل میکند. جامعه نمونه این است که بیادب را ادب کند.
@haerishirazi
https://eitaa.com/farhang_soleimani
حاج قاسم سلیمانی:✍
عزیزم از خدا خواستم، همه شریانهای وجودم را مملو از عشق به خودش کند... من اگر سلاح به دست میگیرم، برای ایستادن در برابر آدم کشان است، نه برای آدم کشتن.
🔰شخصیتشناسی و اسلام شناسی در سخنان گوهر بار حاج قاسم:
این سخنان دو روی یک سکهاند.
🌿گاهی آن قدر لطیف و پراحساس که دلت را به ذوق میآورد و با خودت میگویی، مگر میشود چنین مردی، با این همه احساس!
⛰گاه چنان سخت و محکم، مانند فولاد!
مصداق آیه اشداء علی الکفار، رحماء بینهم، خواستی برادر، حاج قاسم است.
با کافران حربی که به جنگ اسلام و مسلمین آمدهاند اشداء است و قوی، محکم است و نفوذناپذیر!
در برابر کودکی خرد، سرچشمه زلال احساس و لطافت...
نکته لطیف این سخن، اینجاست:
در برابر آدمکشانی که به مال و جان مردم رحم نمیکنند، باید ایستاد و اشداء بود، گرچه در شناسنامه نامشان آدم است، گرچه مدال ورزشی دارد... ولیکن آدمکش است!
وچقدر افکارمان، شبیه حاجی است؟🤔
نکند برای خودمان کارشناس شویم و اظهار فضل کنیم!! جای پای حاجی هنوز روی برف زمستان باقی مانده، حتی دانههای درشت برف هم نمیتواند، سرخی جاپایش را بپوشاند.
مراقب باشیم، پایمان را روی جای پای چه کسی میگذاریم؟
#تقدیمبهشهدایامنیت
https://eitaa.com/farhang_soleimani
فرهنگ سلیمانی
٧۴ ☆ستاره سهیل (نجات از دایره) قسمت 74 ملوک خانم چینی به پیشانیاش انداخته بود و مدام تسبیح را در
٧۵
کمی آنطرفتر، فرشته و ملوکخانم ایستاده، در حال گفتوگو بودند. ملوک خانم فکش بیش از حد تکان میخورد و گهگاه چشمان عسلی نافذش را روی صورت ستاره ثابت میکرد، تا مبادا فکر فرار به سرش بزند.
از طولانی شدن گفت و گوی آنها، حس خوبی نداشت، انگار چیزی به دلش چنگ میزد.
فرشته مثل همیشه، خوش خنده و آرام به نظر میرسید؛ با یک لبخند ثابت روی لبانش، حرفهای طرف مقابلش را تایید میکرد.
با صدای داد و بیداد، سرش را به سمت راستش چرخاند، پایه سرم و پرده سبز بالای سرش، دیدش را محدود کرده بود. انگشت شستش را روی دکمه کنار تخت فشار داد و با صدای قیژی، پشتی تختش بالا آمد.
گردنش را کمی بالاتر کشید، به فاصله چهار تخت آن طرفتر، پسرکی با لباس صورتی یک دست بیمارستان روی تخت دراز کشیده بود و نعره میزد.
-ولم کنین... مامان...نمیخوام...دردم گرفت... آی...
و بعد هقهق گریهای که با پناه بردن به آغوش مادرش، ضعیفتر شنیده میشد. همهمهای دور تختش شد و پسر از دیدش محو شد. پرستارها انگار داشتند دنبال راهی میگشتند، که بیمار را مجبور کنند، فقط چند قدم راه برود. اما پسر سرسختتر از آن حرفها بود، شاید هم ترسوتر، نمیدانست.
نگاهی به پای گچ گرفتهاش انداخت، و اطراف خالی تختش! خالی از مادر یا پدری که در آن لحظه برایش دل بسوزانند و کمپوت در دهانش بگذارند. پایش انگار وزنه ده تونی شده بود که نمیتوانست تکانش دهد، راه گلویش با بغض بسته شده بود. سرش را در نرمی بالش فرو کرد و به سرم بالای سرش نگاه کرد؛
به قطرات شفاف، هنگام چکه کردن. انگار خودش را میدید در آینه، در حال گریه کردن.
سرو صدای پسرک و افکارش، با صدای سرپرستاری که داشت همراهان اضافی را بیرون میکرد، گم شد.
-هر مریض یه همراه، بقیه بیرون... آقا برین بیرون لطفا... نه... فقط وقت ملاقات، میگم نمیشه، خانم!
با خودش فکر کرد "خدا کنه بجای فرشته، این خانم مارپلِو بیرون کنه "
چند دقیقه بعد، فرشته بود که به طرفش آمد، نمیدانست برای خداحافظی آمده یا برای ماندن!
-عزیزم، ملوک خانمو از همونجا بیرون کردن، میخواست بیاد خداحافظی کنه باهات، اجازه ندادن. من گفتم میمونم.
ستاره لبخند کمرنگی زد.
-پس مادربزرگت چی؟
-اون حل شد، مامانم سلام رسوند و گفت مراقب دوستت باش.
-فرشته!
نگاهش را از شرم پایین انداخت.
-دردسر شدم برات، شرمنده!
فرشته ریز ریز خندید:
-فکر کنم یه چیزی ریختن تو سرم، نمکش زیاد بوده... نمک نریز دختر... حالا بگو ببینم چی شد خوردی زمین؟
ستاره نفس عمیقی کشید.
-هیچی... این خانم مارپل...
فرشته تک خندهای کرد.
-خانم مارپل؟؟
- ملوک خانمو میگم، اومد زنگ در خونه... منم تو پلهها پام پیچ خورد، بعدم هیچی نفهمیدم.
-عزیزم، خداروشکر بخیر گذشت. پاتم زود خوب میشه، نگران نباش.
وجود فرشته برایش مثل بارانی بود در کویر، همانقدر دلگرم کننده و امید بخش!
در تماسی که با عمو داشت، طوری آه و ناله کرد که زودتر از شهرستان برگردند، اما انگار حرف و آبروی عفت، مهمتر از پای ستاره بود. عمو از فرشته، تشکر کرد و به ستاره قول داد که در اولین فرصت از خانواده دایی همسرش، عذرخواهی میکند و راهی میشود.
چند ساعت بعد از آن هیاهوی سفید و پر درد محیط اورژانس، ستاره روی تخت خودش دراز کشیده و فرشته هم لبه تخت نشسته بود و با اشتیاق نگاهش را دورتادور اتاق ستاره میچرخاند.
✅کپی فقط در فضای مجازی آزاد
✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید.
@tooba_banoo
https://eitaa.com/farhang_soleimani
🔰به نیت حاج قاسم، امشب دعای سلامتی امام زمان عج رو بخونیم.
قطعا اولین اثرش آرامش دلهای خودمونه✨
برای شفای همه مریض ها هم یه حمد شفا🤲
اللهم عجل لولیک الفرج
https://eitaa.com/farhang_soleimani
6.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 #پادکست ؛ #صوت_مهدوی
📝 خدایا! میخوایم قوی باشیم! خسته شدیم از ضعیف بودن.
خدایا میخوایم مثل حاج قاسم، روزی لازم امام زمانت بشیم!
خدایا توبه میکنیم از این همه ضعف و کسالت! 😔
خدایا میخوایم وقتی با امام مهدیمون رو به رو شدیم، با رضایت نگاهمون کنه. 😍
یه نگاه آقا، نمیارزه درست زندگی کنیم؟🤔
👤 استاد #شجاعی
❣سلام آقاجان! صبحت بخیر ❣
https://eitaa.com/farhang_soleimani
✍از امیرالمؤمنین علیه السلام سوال کردند:
«چه چیزی شما را به این مقام رساند؟»
به این مضمون پاسخ دادند:
«دربان دلم شدم...
هرجا اوضاع در راستای حق و صدق بود، درِ قلبم را باز گذاشتم...
و هرجا نبود، بستم...»
در کندوی زنبور عسل هم، وقتی زنبورهای کارگر برمیگردند تا شهد گل را تحویل دهند....
اگر زنبوری به جای گل، روی نجاست نشسته باشد، در موقع ورود، دربان کندو با بو کردن متوجه میشود و او را با آرواره هایش از وسط به دو نیم میکند.
📚از کتاب تربیت دینی کودک، آیت الله حائری شیرازی
چه زیبا گفتن و چه زیبا مثال زدن.
🥅 دل آدمی مانند دروازه، دروازهبان میخواهد! کسی باشد که دیدهبانی کند و نگهبانی دهد. هر ورودی را به دلش راه ندهد، گرچه پشت در زیاد در بزند، گرچه دلش به آن میل داشته باشد.
توپ به دروازه میل دارد، میل گل زدن! ولی هیچ دروازهبانی اجازه نمیدهد نه تنها حریف، بلکه خودی هم گل بزند.
✨همانطور که امیرالمؤمنین با آن اوج تقوایشان، دربان دلشان بودند، به هر صفحهای زل نزنیم، به هر صدایی گوش ندهیم، به هرچیزی دست نزنیم....
اگر مراقب ورودیهای خودمان باشیم، حتما و ان شاء الله، خروجیاش سلیمانی خواهد شد. ☺️
https://eitaa.com/farhang_soleimani
حاج قاسم سلیمانی، چهره دو وجهی داشت؟؟ 🤔
با خوندن این متن میفهمیم که...
حاجی هم دین شناس خوبی بود و هم وظایفش رو به بهترین نحو، حتی بیشتر از اونچه که برش واجب بود، انجام میداد و هم...⁉️
چیزی که ما از اون عمدتا غافل هستیم!
و هم...🔰
دشمن شناس خوبی بود.
حاجی مطالعه زیادی داشت، وقت میگذاشت و درباره دینش و دشمن دینش مطالعه میکرد، تفکر میکرد.
استادی میگفت...
هم راههایی را که باید بروید، بروید...
و هم راههایی را که نباید بروید، بشناسید و به دیگران هم بشناسانید....
چیزی که الان نیازه بچهها و جوونای کشور ما بدونن!
راهی رو که نباید برن، باید بشناسن!
#مثلحاجقاسم
#جانفدا
https://eitaa.com/farhang_soleimani