eitaa logo
شاعر بی شعر:)
58 دنبال‌کننده
22 عکس
13 ویدیو
0 فایل
به چای دعوتت کنم یا باقی عمرم ؟!☕ شب چنان گریه کنم بی تو ،که همسایه به روز دست من گیرد و بیرون کشد از آب مرا .. کپی؟! خیر فرهنگ فوروارد
مشاهده در ایتا
دانلود
هر نسیمی که نصیب از گل‌و‌باران ببرد می‌تواند خبر از مصر به کنعان ببرد آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد وای بر تلخی فرجام رعیت پسری که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد ماه رویی دل من برده و ترسم این است سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد دو دلم اینکه بیاید من معمولی را سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد مرد آنگاه که از درد به خود می‌پیچد ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد ...
هزار بار دلم سوخت در غَمی مبهم دلیلِ سوختنش هر هزار بار یکی‌ست!
و من اگر تصمیم بگیرم دیگر تو را نبینم، باور کن حتی اگر روی مژه‌هایم هم بنشینی تو را نخواهم دید ..
برای سوخته دل بستر و مزار یکیست
عشق در حوصله پيداست نه در های و هوی
به جز هوای رهایی به سر نداشته باشی هوس کنی بپری بال و پر نداشته باشی! میان معرکه عمری پلنگ باشی و حالا برای هیچ غزالی خطر نداشته باشی! خطر که هیچ وجودت، تمام بود و نبودت اثر نداشته باشد، اثر نداشته باشی! تمام شب به تماشا به ماه چشم بدوزی ولی برای پریدن جگر نداشته باشی… شب این شب ظلمانی احاطه ات کند اما دو چشمِ شب شکنِ شعله ور نداشته باشی خلاصه کرک و پرت را زمانه ریخته باشد تو از غرور خودت دست بر نداشته باشی نگو که از تو گذشته، اگر چه مثل گذشته هوای خون و خطر آنقَدٓر نداشته باشی! ولی پلنگ پلنگ ست اگر چه خسته و تنها اگر چه چیزی از آن شور و شر نداشته باشی
‌‌ می‌دانی! نگاهت را دوست دارم. "وقتی نگاهم می‌کنی" نگاهت را دوست دارم. انگار که برق می‌زند و انگار که مردمکِ چشمانت آرام می‌لرزد. دوستم داری نه؟ دوستت دارم! تو برای من بسانِ عطر هل و دارچینِ جاخوش کرده در شیشۀ گوشه‌ی تاقچه می‌مانی، که با برچسبِ مهربانی بر آن حک کرده‌اند: «دوای غم‌های گذرا» قدم زدن، غذا خوردن، نوشتن یا گوش سپردن به ریتمِ موسیقی.. هر کسی دوای غم‌هایش را در "چیزی" می‌تواند پیدا کند، حتی در نفس کشیدنِ عطرِ هل و دارچین. اما بعضی از انسان ها، دوای غم‌هایشان را در "کسی" پیدا می‌کنند. با این تفاوت که روی شیشه‌ی هل می‌توان برچسب زد. اما روی پیشانیِ تو نمی‌توان نوشت که: «دوای غم‌های گذرا»ی من هستی! :)
گر بیایی دهمت جان و نیایی کشتم غم من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی
من همه چیز های دور را دوست دارم ماننده ماه ، آسمان و تو ..
بعد ها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد با من تنها تراز ستارخان بی سپاه