نوشته بود ک:
من حالم خیلی بد بود بهت زنگ زدم تو جواب ندادی
یادم نیست بخاطر چی ناراحت بودم اما یادمه ک تو جواب ندادی.
قشنگ بود.
من میفهمم ک صحبت کردن راه چارهست
اما صحبت کردن درمورد چیزی ک بارها راجع بهش صحبت شده بی فایدهست..
یکی از بدترین حسای دنیا اینه ک تو خانواده دارن راجب یک خلاف حرف میزنن و افسوس جوونارو میخورن
و تو با کوله باری از تجربه با یک لبخند ملیح یه گوشه نشستی.
ما در این عقرب سرا،هر لحظه از سر تا به پا
نیش یاران ، نیش ماران ، نیش جانان خورده ایم
جسم یه بار میمیره و تموم. ولی وای از روح ، با هر رفتنا ، با هر شکستنا میمیره. میتونه هر روز و هر ساعت بمیره. حسش میکنی. درست تو قلبت ؛ درد داره خیلی ، چشمات پر میشن سر ریز میشن. نابود شدن خودت رو با چشمات میبینی:) جای تخلش اینجاست که نزدیک ترین آدمای زندگیت این ضربه هارو میزنن. میشینی کلی فکر میکنی و دلت به حال خودت میسوزه. که اشکات واسه یه نفر هم مهم نیست. دلت به حال دلِ تنهات میسوزه. غم دارم اندازه یه کوه. و کسی نیست یه سنگ از کوهم کم کنه. به هر کی نگاه میکنم یکی رو داره که دوسش داره و دلش قرصه ولی من چی؟ هی میگم خوب میشم زندگی هست بابا بیخیال و فقط خودت میتونی بفهمی ساعت 5 صبح اشک از گوشهی چشمت بیاد یعنی چی. خودت میفهمی با وحشت و گریه از خواب پریدن یعنی چی. تا خودِ صبح به سقف زل زدن و تنهایی مطلق. من میخوام بخندم نمیشه:) یا حتی گریه کنم نمیشه. چقدر هیچی نمیشه:)
هرچقد تو طول روز تنهایی ب چشمت نیاد شب ک میشه ی جوری خفت میکنه و اشکتو درمیاره ک نگو