جسم یه بار میمیره و تموم. ولی وای از روح ، با هر رفتنا ، با هر شکستنا میمیره. میتونه هر روز و هر ساعت بمیره. حسش میکنی. درست تو قلبت ؛ درد داره خیلی ، چشمات پر میشن سر ریز میشن. نابود شدن خودت رو با چشمات میبینی:) جای تخلش اینجاست که نزدیک ترین آدمای زندگیت این ضربه هارو میزنن. میشینی کلی فکر میکنی و دلت به حال خودت میسوزه. که اشکات واسه یه نفر هم مهم نیست. دلت به حال دلِ تنهات میسوزه. غم دارم اندازه یه کوه. و کسی نیست یه سنگ از کوهم کم کنه. به هر کی نگاه میکنم یکی رو داره که دوسش داره و دلش قرصه ولی من چی؟ هی میگم خوب میشم زندگی هست بابا بیخیال و فقط خودت میتونی بفهمی ساعت 5 صبح اشک از گوشهی چشمت بیاد یعنی چی. خودت میفهمی با وحشت و گریه از خواب پریدن یعنی چی. تا خودِ صبح به سقف زل زدن و تنهایی مطلق. من میخوام بخندم نمیشه:) یا حتی گریه کنم نمیشه. چقدر هیچی نمیشه:)
هرچقد تو طول روز تنهایی ب چشمت نیاد شب ک میشه ی جوری خفت میکنه و اشکتو درمیاره ک نگو
حس میکنم تنهایی سه بُعد داره؛
نداشتن شریک عاطفی
نداشتن دوست صمیمی
وَ نداشتن «خود»!
دوتای اول کم کم منجر به سومی میشه.
اینکه خودت رو از دست بدی خیلی بده.
باعث میشه زمان برات دیر بگذره.
باعث میشه کم خواب وُ بد بخواب بشی.
توی آینه به اون آدمِ داخل افتخار نکنی.
ضریب اشتباهاتت برای ارتباط عاطفی یا دوستی بیشتر میشه.
انگیزهت رو از دست میدی.
کم کم تبدیل میشی به یه آدم منزوی و غیر اجتماعی.
اینجا که برسه اعتماد به نفست از بین میره.
یاد خاطرات خوب قدیم میفتی.
سعی میکنی با آدمای قدیم که ارتباطت باهاشون تموم شده، مجدد ارتباط بگیری. این کار، اغلب عملی نمیشه وَ باعث میشه حس ناکافی بودن بیاد سراغت.
کاش خودمونو هیچوقت از دست ندیم :)