بعضی وقتا خیلی بی حال میشی ؛ آدما ازت ناراحت میشن و فکر میکنن که باهاشون داری سرد برخورد میکنی. ولی نمیدونن تو حتی با خودتم داری سرد رفتار میکنی. حوصله خودتم نداری. فکر میکنن که خودتو داری یه آدم خفن و بزرگ میبینی و داری بهشون بی محلی میکنی ، ولی نمیدونن تو از خودت خسته شدی و تو بدنت گیر افتادی ، دلت میخواد این بدنو یه جا ول میکردی و با روحت میرفتی یه جایی که تنها باشی. با خودت خیال میکنی که چقدر زندگی بدون این آدما میتونه قشنگ و بی دردسر باشه ولی نمیدونی که نمیتونی از دست بدن خودت خلاص شی. و اینه که خیلی بده.
درون خود را مانند زخمی باز کرد. تمام وجود خود را دید:
افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار.!