بعضی وقتا خیلی بی حال میشی ؛ آدما ازت ناراحت میشن و فکر میکنن که باهاشون داری سرد برخورد میکنی. ولی نمیدونن تو حتی با خودتم داری سرد رفتار میکنی. حوصله خودتم نداری. فکر میکنن که خودتو داری یه آدم خفن و بزرگ میبینی و داری بهشون بی محلی میکنی ، ولی نمیدونن تو از خودت خسته شدی و تو بدنت گیر افتادی ، دلت میخواد این بدنو یه جا ول میکردی و با روحت میرفتی یه جایی که تنها باشی. با خودت خیال میکنی که چقدر زندگی بدون این آدما میتونه قشنگ و بی دردسر باشه ولی نمیدونی که نمیتونی از دست بدن خودت خلاص شی. و اینه که خیلی بده.
درون خود را مانند زخمی باز کرد. تمام وجود خود را دید:
افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار.!
واقعا دلتنگی منطق حالیش نیس، یهو میبینی دلت برای یه کافه که آخرا غر میزدی که همه چیش بده یا حتی برا شوخیای بی مزه ی دوستت که همیشه رو مخت بود دلتنگ میشی.
دوتا چیزو هیچوقت ادامه نده
ارتباط با کسی ک بهت ضرر میرسونه
خط چشمی ک حس میکنی هنوز جا داره