فریادِ بیصدا..
موقعیت: سکوت شب+چاووشیِ عزیز+نسیمِ خنک+خوابیدن مامانبزرگت تواتاق کناری(:
موقعیت:
سکوت مطلق+اشک+نسیم خنک+سردرد و معده درد+فکر و فکر و فکر...
کاش حافظم یه کتاب بود، هر قسمتی که دلم نمیخواست به خاطر بیارم و توی آتیش میسوزوندم…
از اینکه اخلاقم تغییر کرده و دلرحمی قبل رو ندارم ، از اینکه آدما مثل قبل برام اهمیت ندارن ، از اینکه بابت هر چیزی مثل قبل گریه نمیکنم و ناراحت نمیشم. از اینکه قابلیت اینو دارم برعکس چند ماه پیشم ، آدمارو به راحتی کنار بذارم ، از اینکه قلبم مثل سنگ میشه به مرور ، از اینکه دنیا و آدماش روز به روز برام بی اهمیت تر میشن ، از اینکه وقتم رو صرف آدمای بیخود نمیکنم ، از اینکه برام همه آدما خاکستری ان. عمیقا خوشحالم.