پرسید از چی میترسی؟
گفتم تنهایی؛بغلم کرد
پرسید الان چی
گفتم هنوزم از تنهایی اماحالا بیشتر:)
ن توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم
ن توانایی حرف زدم راجبشون
فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم
هروقت شرایط خوب بود و خندیدید بدونید قراره بعدش حال بد کوبونده بشه توصورتتون