خیلی وقتا همه چیو تو خودم ریختم ، همش به خودم گفتم اینم میگذره ، درست میشه ، بلاخره تموم میشه ، هیچی نگفتم. فراموش کردم. داغون میشدم ، اون روزا هیچکس نمیدونست که چی داره به من میگذره. شب ها انقدر گریه میکردم تا بدون اینکه متوجه بشم خوابم میبرد. و باز صبح که میشد لبخند میزدم. جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. تموم ناراحتیامو درونم ریختم و نذاشتم هیچکس متوجه بشه، نیاز داشتم فریاد بزنم ، خیلی حرف ها تو دلم موند که بزنم و هیچوقت نزدم دفنشون کردم. اما همین باعث شد خیلی به خودم آسیب بزنم. و خیلی میترسم از روزی که دیگه تحمل نداشته باشم. من خودم خودم رو نابود کردم . . .
هروقت تونستی ب آب بفهمونی خیس نباش به ذات آدماهم میتونی ی چیزایی رو بفهمونی
با بچه هاتون طوری رفتارکنید ک وقتی ی مشکلی براشون ب وجود میاد ترس گفتنش بهتونو نداشته باشن ،من میدونم خفه میشن:)
ب وایسادن تو صف اول نماز جماعت و قران و مفاتیح خوندن روتین نیست،بعضی چیزا ب ذاتت ربط داره ک خرابه.