«من آنگاه که از جستجو خسته شدم، یافتن را فرا گرفتم. و زمانی که بادی مخالف وزیدن گرفت، با بادبانهای خویش به پیش راندم.»
وضعیت زندگیمون شده شبیه وضعیت تایتانیک ولی اسلوموشن!
میدونیم داریم غرق میشیم ولی داره طول میکشه، ما هم وسطش میریم کافه، رستوران، کنسرت، عاشق میشیم، مهمونی میریم.
بعضیها از طبقات مختلف و جاهای مختلف کشتی زودتر غرق میشن، ما هم هیچ کاری ازمون بر نمیاد، همینجوری که غرق شدن اونا رو تماشا میکنیم میریم یه قهوه میخوریم که شاید این آخرین قهوهمون باشه
اینو بدون؛ حتی اگه زندگی نذاشت تا آخرش پیش هم باشیم، روح من تو یه زندگی دیگه پیدات میکنه و دوباره عاشقت میشه.!
اینجوریه که ما دخترا تا یه جایی خیلی شوق و ذوق داریم تو رابطه،
برای هر سوپرایز کوچیک
برای هر اتفاق جدید
برای هر توجهی که میکنید بهمون
و وقتی به این حس و حالمون بها داده نمیشه کم کم فاصله میگیریم