چشم عقل رو ک میبندی فقط ب عاشق شدن فکر میکنی و چشم عقل رو ک باز میکنی او عاشق شدن را کنار عاشق ماندن میبیند
با اینکه پیش هیچکس اعتراف نمیکرد ولی از دلتنگی فلج شده بود.
تنها کاری که انجام میداد این بود، هر از گاهی خودشو غرق میکرد توی خاطرات گذشته و همین که میدید داره زیر دست و پای خاطرات جون از کف میده ، دست خودشو میگرفت و به هر رنجی بود خودشو نجات میداد .