با اینکه پیش هیچکس اعتراف نمیکرد ولی از دلتنگی فلج شده بود.
تنها کاری که انجام میداد این بود، هر از گاهی خودشو غرق میکرد توی خاطرات گذشته و همین که میدید داره زیر دست و پای خاطرات جون از کف میده ، دست خودشو میگرفت و به هر رنجی بود خودشو نجات میداد .