با اینکه پیش هیچکس اعتراف نمیکرد ولی از دلتنگی فلج شده بود.
تنها کاری که انجام میداد این بود، هر از گاهی خودشو غرق میکرد توی خاطرات گذشته و همین که میدید داره زیر دست و پای خاطرات جون از کف میده ، دست خودشو میگرفت و به هر رنجی بود خودشو نجات میداد .
اینکه بدهکار خودت باشی خیلی بده،
اینطوریه که هرکاری کنی نمیتونی از خودت فرار کنی،
نه میشه فراموش کنی،نه یادت میره،
حتی نمیتونی خودتو جا بزاری اون گوشه موشه ها،
همش دوتا چشم و دهن که هعی بهت یادآوری میکنه،دوتا چشم که وقتی چشاتم میبندی از درون زل میزنه بهت،
اینطوریه که شب میگذره ها،
ولی نمیگذره.