نیاز دارم همهی اکانتامو پاک کنم، سیم کارتمو
در بیارم بشکونم، برم توی جنگل تو یه کلبه
چوبی ادامه زندگیمو از همهی انسان ها دور
باشم، دغدغم مطالعه کتابام و جمع کردن
هیزم برای شام شب باشه، دیگه نباشم. برم
و محو و فراموش شم.
ببخشیدا اگر زحمت نمیشه لطفاً وقتی منظوری از رفتارتون دارین مستقیم و چکشی بگین ، خدایی کم دغدغه داریم همینمون هم مونده بشینیم رفتاراتونم کد گشایی کنیم . .
هيچ متن مناسبی برای بیان این حجم غمی که دارم، ندارم؛ احساسات از یه عمقی به بعد به کلمه در نمیان.
تهش بی حسیه دیگه. از یه جا به بعد دیگه دلت نمیگیره. دیگه دلتنگ نمیشی، دیگه نه مرگو میخوای نه زندگیو، نه شادی رو میشناسی نه غمو، دیگه غروبای جمعه حس دلمردگی بهت نمیده، دیگه نه استرس میکشی نه ذوق کردن میدونی چیه. منتظر هیچی نمیمونی و همه چیز برات بی معنی میشه. دیگه غم میونِ دو تا چشمای قشنگت خونه نمیکنه...
_پناه
به سلامتیه خانواده ،
که گاهی پناهی در برابر طوفان ،
و گاهی خوده طوفانه.
-پناه
متنی كه كانديد بهترين متن سال شد: "طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمی دﻩ، یکی دیگه به خودش نمی رسه، ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ می دﻩ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره، یکی محبت نمی کنه، یکی دیگه محبت نمی پذيره، اینجوریه که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﺎ توی ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ یا زودتر ﻣﯽ ﻣﯿﺮن و توی ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شن."
پرسید به خودت افتخار میکنی؟!
گفتم خیلی زیاد..
پرسید: چرا؟
گفتم هیچکس نمیدونه من چند بار خودم رو از اول بازسازی کردم تا امروز اینی باشم که هستم، قوی، مستقل، کسی که یاد گرفته هر جایی احساساتشو خرج نکنه و هر چقدرم زمین خورد خودش تنهایی بلند شه..
-پناه
عمیقا به این موضوع که
پسرا هیچ روتین پوستی ندارن
ولی پوستشون مثل آینه ست
حسودی میکنم...