یکی از زندگی راضیه، یکی هر روز دلش میخواد بمیره، یکی میخنده، یکی گریه میکنه، یکی غر میزنه، یکی انرژیش بالاعه، یکی بی حوصله هست، یکی با آدما حال میکنه یکی حوصله هیچکسو نداره و همهی اونا منم.
من مانده ام در اما و چراها،
ماندهام در گذشته،
ماندهام در همان روزی که روح مرا کشتند ،
اما سکوت کردم،
من ماندهام بین صد هزار کلمه،
اما نمیتوانم کنار هم پیچنمشان.
مستِ یک دلبر شدم دیوانه گشتم عاقبت
گردِ شمعش سوختم پروانه گشتم عاقبت
رفتم از دستش بگیرم تا گرفتم پر کشید
آشنـا گفتـم شوم بیگـانـه گشتم عاقبت
در خیـال آن شبی بـودم مـرا مهمان کنـد
غـافل ازخود بودم و بی خانه گشتم عاقبت
در پی ات آواره شـد دل نامسلمانی نکـن
بُگذر از مـن، پیرِ آن فـرزانه گشتـم عاقبت
نازنین میبندم این دفتر گذشت ان فصل ما
با نسیمی می روم افسـانه گشتم عاقبت️
-
یه قانونی هست که میگه: تا وقتی خطر از دست دادن یه چیزی رو حس نکنی، واسه نگه داشتنش تلاش نمیکنی.
-
تو همان ماهی هستی ک در تاریکی وجودم پدیدار شدی..