هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
خوشگلی های تو از حرف و سخن خارج بود ؛
دفتر ِشعر مرا ، دفتر ِنقاشی کرد .
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را ؛
سمتیکه تویی،عقربهٔ قبلهنما رفت:)🧭💖
شب هایی ک فکر میکردیم صبح نمیشن صبح شدن، نفسی ک فکر میکردیم دیگ بالا نمیاد بالا اومد، ادمایی فکر می کردیم نمیرن رفتن، خنجری ک فکر نمیکردیم بخوریم رو خوردیم؛ شوق و ذوق کور شد، بارون بجای حس شادی تنهایی ادم رو ب رخ میکشه، اهنگا دیگ تکراری شدن، کوچیکا بزرگ شدن، بزرگا پیر شدن، پیرا مردن...
میدونی میخوام چی بگم؛ اتفاقایی ک فکر نمیکردیم رخ بدن ب بی رحمانه ترین حالت ممکن رخ دادن و ما با دنیایی از سردرگمی فهمیدیم ک
«هیچ چیز غیر ممکن نیست»
من مودی نیستم عزیزدلم ، من افسردم خیلی بیدلیل زیاد میخندم و سر چیزای الکی عصبی و ناراحت میشم .
یاد بگیرید همون موقع که لازمه باشید، یه دقیقه بعد، یه ساعت بعد، یه روز بعد، یه ثانیه بعد دیگه اون لحظه نیست؛ دستا سرد میشن، احساسات تهنشین میشن، طوفانا آروم میشن، آتیشا خاموش میشن و آخرش فقط این به یاد میمونه که به موقع بودی کنارم یا نه.
در قبرم هستم، خوابیده به پهلوی راست
گوش چسبانده ام به خاک، منتظر شنیدن گامهایت، فاتحه بهانه است من هنوز هم بعد از مرگ دوستت دارم:)❤️
یکی از حرفهای قشنگی که یکی
بهم گفت این بود:
"تو تنها کسی هستی که گاهی
من رو بهتر از خودم میفهمی"