از آدمایی که از ارتباط گرفتن با آدما نمیگُریزن خوشم میاد. حرفم به این منظور نیست که با همه صمیمی ان یا همه ی آدما رو دوست میدارن ولی حداقل بدون خجالت و اضطراب و هر چیز دیگه ای درست و حسابی سلام و علیک میکنن، احوال میپرسن، تشکر میکنن، ارتباط میگیرن، شوخی میکنن، و طوری رفتار میکنن که اگه سری بعد توهم باهاشون یه کار رندوم داشتی، معذب نباشی و بری راحت گفتوگو کنی، حتی فقط به عنوان یه آدم آشنا نه لزوماً دوست و همکار و فامیل و هر چیز دیگه ای. نمیدونم ولی با این کلمه ی "خجالت/اضطراب اجتماعی" مشکل دارم که یه سری آدما برای مثل یک انسانِ بالغ ارتباط نگرفتن و آدم گریز بودن بهونه میکنن ...
عجیب بود، با خودش میجنگید و از خودش شکست میخورد و بر پیکر خودش زار میزد.
به غارش رفته بود و گویی که دیگر میلی به بیرون آمدن نداشت. صدای گریه های مبتنی بر خستگی اش از پرتو های غار به گوش میرسید؛ جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهانِ بیرون نداشت