عجیب بود، با خودش میجنگید و از خودش شکست میخورد و بر پیکر خودش زار میزد.
به غارش رفته بود و گویی که دیگر میلی به بیرون آمدن نداشت. صدای گریه های مبتنی بر خستگی اش از پرتو های غار به گوش میرسید؛ جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهانِ بیرون نداشت
نمیدونم شماهم این ویژگی بد رو دارید یا نه ..
ولی این موضوع خیلی منو اذیت میکنه که برای خودم تلاش چندانی نمیکنم اما همیشه برای دیگران صد خودمو میزارم ! یعنی وقتی یه کاری رو ازم میخوان، یه مسئولیتی میوفته گردنم یا در کل باید کاری رو برای دیگران انجام بدم، همیشه دست و پا میزنم که صد باشم، برای کاراشون شده صبح زودِ زود بیدار بشم، دیر بخوابم، درسمو عقب بندازم، خسته بشم و ...ولی برای خودم چی ؟ هیچی .. اه این ویژگی خیلی مزخرفه
همیشه یه عالمه ایده های روی هم انباشته شده توی ذهنم دارم و راجبش با خودم کلنجار میرم، همین میشه که وقتی یکی ازم کمک میخواد و میپرسه که برای فلان چیز چه کاری از دستت بر میاد ؟ میتونم براش ساعت ها حرف بزنم و در نهایت بگم که این بود کار و ایده هایی که توی ذهنم داشتم و اکثرا هم در جواب به سوالِ : پس حتما انجامش میدی؟ چشم میگم. اما همزمان همه ی صحنایی که قراره بابت سخت بودنِ اون کار گیسامو بِکِشم و زااااار بزنم و جیغ جیغ کنم و هعی غر بزنم که نه دیگه بسه، یه کم استراحت! میاد جلوی چشمام :] و یکی نیست بگه آخه دختر جون تو که میدونی بعدش نالان میشی پس چرا میگی از پسش بر میای ؟ باشه بر بیا ! ولی دیگه بعدش نیا زار نزن و جیغجیغ نکن که فلانه و بثارِ