کاش اسمم لیلی بود، بعد مثل اون خانم خوشگله توی بایو میزدم: زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن./*
من زیاد بلد نیستم اون چیزی که توی ذهنم هست رو با قلم به نمایش بزارم ولی دست و پا شکسته باید بگم که دیگه نمیتونم روضه هارو با اتفاقاتی که از اسفند ماه تا الان برامون گذشت سوا ببینم، در واقع از اسفند ۴۰۴ به بعد موقع روضه گوش کردن، سینه زنی، مداحی، مراسم ها، روایت ها و برنامه ها، همیشه هرچیزی که از امام حسین میشنوم ، از واقعه ی کربلا میشنوم، از هلهله ی حرومی ها، از خانم سه ساله، از اربا اربا شدنه حضرت علی اکبر، از مظلومیت علی اصغر و...، این ها همه من رو بیشتر به فکر فرو میبره، همه اشک من رو از جنسِ درکِ بیشتری جاری میکنه، انگار با محرمِ پارسال فرق داره، انگار یه چیزایی شبیه به واقعه ی کربلارو تونستم ببینم، بشنوم، درک کنم، حس کنم، و این اشک ها جدا از اینکه همیشه برای آقای امام حسین جاری بوده و همیشه هم خواهد بود، امسال برای مظلومیت پرپر شده های جنگ رمضان هم بود، برای همه ی اون علی اکبر هایی که توی این جنگ اربا اربا شدن، برای همه ی اون علی اصغر های شیرخواره ای که تن نحیفشون طاقت این جنایت هارو نداشت، برای همهشون که دیگه برام قابل درک بیشتری ان، برای ایرانمون که انگار واقعه ی کربلا رو با گوشت و پوست و استخوانش چشید ...:)))
آقای امام حسین من دلم تنگ میشه واسه این شبا، واسه روضه ها، واسه دیدنِ این لحظه ها، فرصت اشک ریختن و گریه کردن ها، من دلم برای ثانیه به ثانیه ی این شب ها تنگ میشه...