✧ ࡅ߭ࡐܝߊࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
( حجاب من ) پارت اول گوشمو به تلفن نزدیکتر کردم تا بتونم صداشو بشنوم اما دریغ.... مامانم با دستش
یک پارت رو براتون گذاشتم برید خودتون بخونید 😊
نزدیك عملیات بود؛
میدونستم تازه دختردار شده.
یك روز دیدم سر پاكت نامه از جیبش زده بیرون...
گفتم این چیه؟
گفت عكس دخترمه
گفتم بده ببینمش
گفت خودم هنوز ندیدمش!
گفتم چرا؟
گفت: الآن موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی كار دستم بده، باشه بعد...
-شهیدمهدیزینالدین🕊؛
#شہیدآنہ
هرچیحالِخوبُخاطرهُتراپیِ روبزارکنار . . .
تاحالابارفیقتاربعین ، مشایه ، کربلاخاطرهداشتی ؟!
میگنرفیقاونیهکهتورومیخندونه ؛
امارفیقتراونیهکهپایگریههاتمیشینه . .
ماپیششماخیلیگریهکردیمابیعبدالله ..🙂❤️🩹!
به شامیا گفتم :
که تو چه قدر ماهی
میای همین روزا
با عمو تو راهی
اومدی عزیز من
آه عجب اومدنی
باورم نمیشه
واقعاً تو بابا منی 🥺
هدایت شده از 🇮🇷حامیان مهندس حسین کریمی کد:۳۷۴
✧ ࡅ߭ࡐܝߊࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
دخترا
این همون کانالی هست که قرار بود رمان بزارم
پس دنبال کن که 30 پارت گذاشتم 😊