eitaa logo
✧ ࡅ߭ࡐ‌ܝ‌ߊ‌ࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
325 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
837 ویدیو
97 فایل
ܢ̣ܢܚܩܢ ܝ‌ܥ̣ߺ ܫܢܚ݅ܦ̈ܙ‌ به‍ کاناله‍ دوتا رفیق‍ خوشامدید 🌷 از شمال ایران جانم🇮🇷✌🏻 از روزمرگی هامون می‌زاریم 😊 خوشحال میشیم همراهمون باشید 🌻 کپی؟! فور کنی قشنگ تره:) ما اینجا هستیم‍ @pnah110 @Asra9338
مشاهده در ایتا
دانلود
با خودم گفت اسماء باور کن تعقیبت کرده چی فکر میکردی چی شد با صداش به خودم اومدم رسیدیم خانم محمدی... _ نزدیک قطعه ی شهدا نگه داشت از ماشین پیاده شد اومد سمت من و در ماشین و باز کرد من انقد غرق در افکار خودم بودم که متوجه نشدم - صدام کرد بخودم اومدم و پیاده شدم خم شد داخل ماشین و گوشیو برداشت گرفت سمت من و گفت: بفرمایید این هم از گوشیتون دستم پر بود با یه دستم کیف و چادرم و نگه داشته بودم با یه دستمم گلا رو - گوشی تو دستش زنگ خورد تا اومد بده به من قطع شد و عکس نصفه ای که ازپلاک گرفته بودم اومد رو صفحه از خجالت نمیدونستم چیکار کنم سرمو انداختم پایین و به سمت مزار شهدا حرکت کردم سجادی هم همونطور که گوشی دستش بود اومد دنبالم و هیچ چیزی نگفت همینطوری داشتم میرفتم قصد داشتم برم سر قبر شهید گمنامم اونم شونه به شونه من میومد انگار راه و بلد بود و میدونست کجا دارم میرم _ رسیدیم من نشستم گلها رو گذاشتم رو قبر سجادی هم رفت که آب بیاره گوشیم هنوز دستش بود _ از فرصت استفاده کردم تا رفت شروع کردم به حرف زدن باشهیدم سلام شهید جان میبینی این همون تحفه ایه که سری پیش بهت گفتم کلا زندگی مارو ریخته بهم خیلی هم عجیب غریبه عادت داشتم باهاش بلند حرف بزنم یه نفر از پشت اومد سمتم و گفت: من عجیب و غریبم سجادی بود وااااااای دوباره گند زدی اسماء از جام تکون نخوردم اصلا انگار اتفاقی نیوفتاده روی قبر و با آب شست و فاتحه خوند سرمو انداخته بودم پایین... خانم محمدی ایرادی نداره بهتره امروز دیگه حرفامونو بزنیم تا نظر شما یکم راجب من عوض بشه حرفشو تایید کردم _ خوب علی سجادی هستم دانشجوی رشته ی برق تو یه شرکت مخابراتی مشغول کار هستم و الحمدالله حقوقم هم خوبه فکر میکنم بتونم.... _ حرفشو قطع کردم ببخشید اما من منتظرم چیزهای دیگه ای بشنوم با تعجب سرشو آورد بالا و نگام کرد بله کاملا درست میفرمایید دفه اول تو دانشگاه دیدمتو.... حدودا یه سال پیش اون موقع همراه دوستتون خانم شایسته بودید(مریم رو میگفت) همینطور که میبینید کمتر دختری پیدا میشه که مثل شما تو دانشگاه چادر سرش کنه حتی صمیمی ترین دوستتون هم چادری نیست البته سوتفاهم نشه من خدای نکرده نمیخوام ایشونو ببرم زیر سوال _ خلاصه که اولین مسئله ای که توجه من رو نسبت به شما جلب کرد این بود.... اما اون زمان فقط شما رو بخاطر انتخابتون تحسین میکردم بعد از یه مدت متوجه شدم یه سری از کلاسامون مشترکه - با گذشت زمان توجهم نسبت به شما بیشتر جلب میشد سعی میکردم خودمو کنترل کنم و برای همین هر وقت شمارو میدیم راهمو عوض میکردم و همیشه سعی میکردم از شما دور باشم تا دچار گناه نشم _ اما هرکاری میکردم نمیشد با دیدن رفتاراتون و حیایی که موقع صحبت کردن با استاد ها داشتید و یا سکوتتون در برابر تیکه هایی که بچه های دانشگاه مینداختن _ نمیتونستم نسبت بهتون بی اهمیت باشم دستمو گذاشته بودم زیر چونم با دقت به حرفاش گوش میدادم و یه لبخند کمرنگ روی لبام بود به یاد سه سال پیش افتادم من وروزهای ۱۸-۱۷سالگیم و اتفاقی که باعث شده بود من اینی که الان هستم بشم اتفاقی که مسیر زندگیمو عوض کرد _ اما سجادی اینارو نمیدونست برگشتم به سه سال پیش و خاطرات مثل برق از جلوی چشمام عبور کرد یه دختر دبیرستانی پرشر و شوروساده و در عین حال شاگرد اول مدرسه _ واسه زندگیم برنامه ریزی خاصی داشتم در طی هفته درس میخوندم و آخر هفته ها با دوستام میرفتیم بیرون.... نورانه🌸🎀 @fellows
از همون اول خانواده ی مذهبی داشتیم اما من مخالف اونا بودم _ اون زمان چادری نبودم و در عوض با مد پیش میرفتم از همون اول علاقه ی خاصی به نقاشی داشتم و استعدادمم خوب بود همیشه آخر هفته ها که میرفتیم بیرون بچه ها کاغذ و مداد میوردن تا من چهرشونو بکشم _ یه روز که با بچه ها رفته بودیم بیرون مینا(یکی از بچه ها مدرسه)اومد همراهش یه پسر جوون بود همه ما جا خوردیم اومد سمت من و گفت: سلام اسماء جان بعد اشاره کرد به اون پسر جوون و گفت ایشون برادرم هستن رامین رامین اومد سمت من دستشو آورد جلو و گفت خوشبختم با تعجب به دستش نگاه کردم و چند قدم رفتم عقب مینا دست رامین و عقب کشید و در گوشش چیزی گفت که باعث شد رامین ازم معذرت خواهی کنه گفتم خواهش میکنم و رفتم سمت بچه ها مینا اومد کنارمو گفت اسماء جون میشه چهره ی برادر منو هم بکشی _ خیلی مشتاقه لبخندی زدم و گفتم نه عزیرم اولا که من الان خستم دوما من تا حالا چهره ی یه پسرو نکشیدم... ببخشید رامین که پشت سرم داشت میومد وسط حرفم پرید و گفت ایرادی نداره یه زمان دیگه مزاحم میشیم بالاخره باید از یه جایی شروع کنی من باعث افتخارمه که اولین پسری باشم که شما چهرشو میکشید _ دست مینارو گرفت و گفت پس فعلا و ازم دور شدن اون شب خیلی ذهنم مشغول اتفاقاتی که افتاده بود.... _ اون هفته به سرعت گذشت آخر هفته با دوستام رفتیم بیرون مشغول حرف زدن بودیم که دوباره مینا و رامین اومدن ..... رامین پشتش چیزی قایم کرده بود... اومد طرف من و با لبخند سلام کرده یه دسته گل و گرفت سمت من _ با تعجب به بچه ها نگاه کردم زیر زیرکی نگاهمون میکردن و میخندیدن جواب سلامشو دادم وگفتم:بابت!!! چند قدم رفت عقب و گفت بابت امروز که قراره چهره ی منو بکشید اما... _ دیگه اما نداره اسماء خانم لطفا قبول کنید این گل ها رو هم بگیرید اگه قبول نکنید ناراحت میشم _ گل هارو ازش گرفتم دسته گل قرمز بزرگ.... گل و گذاشتم رو صندلی و کاغذ و تخته شاسی رو برداشتم رامین کلی ذوق کرد و پشت سرهم ازم تشکر میکرد _ خندم گرفته بود بچه ها ازمون دور شدن و هر کس به کاری مشغول بود فقط منو رامین موندیم به صندلی روبروم که ۶-۵متر با صندلی من فاصله داشت اشاره کردم وازش خواستم اونجا بشینه و در سکوت شروع کردم به کشیدن رامین شروع کرد به حرف زدن اسماء خانم میدونید گل رز قرمز نشانه ی علاقست _ با سر حرفشو تایید کردم وقتی به یه نفر میدی یعنی بهش علاقه داری به روی خودم نیوردم و خودمو زدم به اون راه من دانشجوی عکاسی هستم و ۲۳سالمه وقتی مینا گفت یکی از دوستاش استعداد فوق العاده ای تو طراحی داره مشتاق شدم که ببینمتون شما خیلی میتونید به من کمک کنید حرفشو قطع کردم و گفتم: ببخشید میشه حرف نزنید شما نباید تکون بخورید وگرنه من نمیتونم بکشم. بله بله چشم. معذرت میخوام نیم ساعت بعد کارم تموم شد رامین هم تو این مدت چیزی نگفت به نقاشی یه نگاهی کردم خیلی خوب شده بود از جاش بلند شد و اومد سمتم تخته شاسی و ازم گرفت و با اخم نگاهش کرد بعد تو چشام نگاه کرد و گفت: این منم الا _ با تعجب گفتم بله شبیهتون نشده خوب نشده خندید و گفت: یعنی قیافه ی من انقد خوبه وای عالیه کارت اسماء مینا الکی ازت تعریف نمیکرد تشکر کردم و گفتم محمدی هستم خندید و گفت نه همون اسما خوبه... نورانه🌸🎀 @fellows
انقد سروصدا کرد که بچه ها دورمون جم شدن و کلی سر و صدا کردن و از نقاشی تعریف میکردن _ و در گوش هم یه چیزایی میگفتن کلی ذوق کردم و از همشون تشکر کردم هوا کم کم داشت تاریک میشد وسایلمو از روی صندلی برداشتم واز همه خداحافظی کردم _ مخصوصا گلها رو بر نداشتم تو اون شلوغی دیگه رامین رو ندیدم مینا هم نبود که ازش خداحافظی کنم منتظر تاکسی بودم که یه ماشین مدل بالا که اسمشم نمیدونستم جلوم نگه داشت توجهی نکردم ولی دستبردار نبود با صدای مینا که داخل ماشین بود به خودم اومد اسماء بیا بالا _ إ شمایید مینا جون ببخشید فکر کردم مزاحمه پیداتون نکردم خداحافظی کنم ازتون ایرادی نداره بیا بالا رامین میرسونتت ممنون با تاکسی میرم زحمت نمیدم به شما بیا بالا چرا تعارف میکنی مسیرامون یکیه اخه.... رامین حرفمو قطع کرد و با خنده گفت بیا بالا خانم محمدی _ سوار ماشین شدم وسطای راه مینا به بهانه ی خرید پیاده شد کلی تو دلم بهش بدو بیراه گفتم که من و تنها گذاشته - استرس گرفته بودم .یاد حرفهای امروز رامین هم که میوفتادم استرسم بیشتر میشد رامین برگشت سمتم و گفت بیا جلو بشین در برابرش مقاومت کردم و همون پشت نشستم نزدیک خونه بودیم ترجیح دادم سر خیابون پیاده شم که داداشم اردلان نبینتم ازش تشکر کردم داشتم پیاده میشدم که صدام کرد _ اسماء بله گل هارو جا گذاشتی برات آوردمشون ای وای آره خیلی ممنون لطف کردید چه لطفی این گل ها رو برای تو آورده بودم لطفا به حرفای امروزم فکر کن کدوم حرفا _ گل رز و عشق علاقه و این داستانا دیگه چیزی نگفتم گل و برداشتم و خدافظی کردم میخواستم گل ها رو بندازم سطل آشغال ولی سر خیابون وایساده بود تا برسم خونه از طرفی خونه هم نمیتونستم ببرمشون رفتم داخل خونه شانس آوردم هیچ کسی خونه نبود مامان برام یاداشت گذاشته بود _ ما رفتیم خونه مامان بزرگ گلدون و پر آب کردم و همراه گلها بردم اتاق گلدون و گذاشتم رو میز،داشتم شاخه هارو از هم جدا میکردم بزارم داخل گلدون که یه کارت پستال کوچیک آویزونش بود روش با خط خوشی نوشته بود - (دل دادم و دل بستم و دلدار نفهمید رسوای جهان گشتم و آن یار نفهمید) تقدیم به خانم هنرمند دوستدارت رامین ناخدا گاه لبخندی رو لبام نشست با سلیقه ی خاصی گلها رو چیدم تو گلدون و هر از چند گاهی بوشون میکردن احساس خاصی داشتم که نمیدونستم چیه _ و همش به اتفاقات امروز فکر میکردم از اون به بعد آخر هفته ها که میرفتیم بیرون اکثرا رامین هم بود طبق معمول من و میرسوند خونه _ یواش یواش رابطم با رامین صمیمی تر شد تا حدی که وقتی شمارشو داد قبول کردم و ازم خواست که اگه کاری چیزی داشتم حتما بهش زنگ بزنم. _ اونجا بود که رابطه من و رامین جدی شد و کم کم بهش علاقه پیدا کردم و رفت و آمدامون بیشتر شد،،من شده بودم سوژه ی عکاسی های رامین در مقابل ازم میخواست که چهرشو در حالت های مختلف بکشم اوایلش رابطمون در حد یک دوستی ساده بود اما بعد از چند ماه رامین از ازدواج و آینده حرف میزد اولش مخالفت کردم ولی وقتی اصرارهاشو دیدم باعث شد به این موضوع فکر کنم _ اون زمان چادری نبودم اما به یه سری چیزا معتقد بودم مثال نمازمو میخوندم و تو روابط بین محرم و نامحرم خیلی دقت میکردم _ رامین هم به تمام اعتقاداتم احترام میگذاشت... نورانه🌸🎀 @fellows
حال و روزم را رقیه خوب می‌فهمد حسین حاجت طفل یتیمت حاجت جامانده‌هاست❤️‍🩹 . . 𝐉𝐎𝐈𝐍📸 ↻→ @fellows🌺
اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج‌ بحق‌‌خانم‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها💔 . . 𝐉𝐎𝐈𝐍📸 ↻→ @fellows🌺
تو آمدی که گره،ز کار من باز کنی پدرت هِی بخرد ناز،توهم ناز کنی🥲♥️ . . 𝐉𝐎𝐈𝐍📸 ↻→ @fellows←🌺