#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_نهم
تو این مدت خیلی کمتر درس میخوندم
دیگه عادت کرده بودم با رامین همش برم بیرون
_ حتی چند بارم تصمیم گرفتم که رشتم و عوض کنم و از ریاضی برم
عکاسی اما هردفعه یه مشکلی پیش میومد
رامین خیلی هوامو داشت و همیشه ازم میخواست که درسامو خوب بخونم
همیشه برام گل میخرید وقتی ناراحت بودم یه کارایی میکرد که فراموش
کنم چه اتفاقی افتاده
_ دوتامون هم پرشرو شور بودیم کلی مسخره بازی در میوردیم و کارای
بچه گانه میکردیم
گاهی اوقات دوستام به رابطمون حسادت میکردن
بعضی وقتا به این همه خوب بودن رامین شک میکردم
_ اون نسبت به من تعهدی نداشت من هم چیزی رو در اختیارش نذاشته
بودم که بخواد بخاطر اون خوب باشه اون زمان فکر میکردم بهم علاقه داره
یه سال گذشت
خوب هم گذشت اما...
_ اونقدر گذشت و گذشت که رسید به مهر
من سال آخر بودم و داشتم خودمو واسه کنکور آماده میکردم
_ اواخر مهر بود که رامین یه بار دیگه قضیه ازدواج رو مطرح کرد...
اما ایندفعه دیگه جدی بود
وازم خواست که هر چه زودتر با خانوادم صحبت کنم
_ تو موقعیتی نبودم که بخوام این پیشنهادو تو خانوادم مطرح کنم
اما من رامین دوست داشتم
ازش فرصت خواستم که تو یه فرصت مناسب به خانوادم بگم
اونم قبول کرد چند ماه به همین منوال گذشت...
رامین دوباره ازم خواست که به خانوادم بگم...
ومن هر دفعه یه بهونه میوردم
برام سخت بود
_ میترسیدم به خانوادم بگم و اونا قبول نکنن تو این مدت خیلی وابسته ی
رامین شده بودم و همیشه ترس از دست دادنشو داشتم....
برای همین میترسیدم که اگه به خانوادم بگم مخالفت کنن
ولی رامین درک نمیکرد.....
بهم میگفت دیگه طاقت نداره....
دوس داره هرچه زودتر منو بدست بیاره تا همیشه و همه جا باهم باشیم.
_ بهم میگفت که هر جور شده باید خانوادمو راضی کنم چون بدون من
نمیتونه زندگی کنه.
چند وقت گذشت اصرار های رامین و حرفایی که میزد باعث شد جرأت
گفتن قضیه رامین رو پیدا کنم.
یه روز که تو خونه با مامان تنها بودیم تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم.
_ رفتم آشپزخونه دوتا چایی ریختم گذاشتم تو سینی از اون پولکی های
زعفرانی هم ک مامان دوست داشت گذاشتم و رفتم رومبل کناریش
نشستم.
_ با تعجب گفت:
به به اسماء خانم چه عجب از اون اتاقت دل کندی.
_ چایی هم که آوردی چیزی شده چیزی میخوای
کنترل و برداشتم و تلوزیون و روشن کردم
با بیخیالی لم دادم به مبل و گفتم وااااا این چه حرفیه مامان چی قراره بشه
ناراحتی برم تو اتاقم.
نه
_ مادر کجا چرا ناراحت میشی تو که همش تو اتاقتی ، اردلانم که همش یا
بیرونه یا دانشگاه حالا باز داداشتو میبینیم ولی تو چی یا دائم تو اتاقتی یا
بیرون،، چیزی هم میگیم بهت مثل الان ناراحت میشی
پوفی کردم و گفتم مامان دوباره شروع نکن
_ مامان هم دیگه چیزی نگفت
چند دقیقه بینمون با سکوت گذشت.
مامان مشغول دیدن تلویزیون بود
گفتم:
_ مامان
- بله
_ میخوام یه چیزی بهت بگم
_ خب بگو
_ آخه....
_ آخه چی
_ هیچی بیخیال
_ یعنی چی بگو ببینم چیشده جون به لبم کردی.
_ راستش...راستش دوستم مینا بود یه داداش داره
_ مامان اخم کرد و با جدیت گفت خب
_ ازم خواستگاری کرد،،مامان وایسا حرفامو گوش کن بعد هرچی خواستی
بگو گفتن این حرفا برام سخته اما باید بگم اسمش رامینه ۲۴سالشه و
عکاسی میخونه از نظر مالی هم وضعش خوبه منم هم
_ تو چی اسماء
سرمو انداختم پایین و گفتم
دوسش دارم
_ یعنی چی که دوسش داری ؟؟
تو الان باید به فکر درست باشی حتما باهم بیرون هم رفتین میدونی اگه
بابات و اردلان بفهمن چی میشه
_ اسماء تو معلوم هست داری چیکار میکنی
از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم چیه چرا شلوغش میکنی یعنی حق
ندارم واسه آیندم خودم تصمیم بگیرم
_ اخه دخترم اون خانواده به ما نمیخورن اصلا این جور ازدواج ها آخر و
عاقبت نداره تو الان باید به فکر درست باشی ناسلامتی کنکور داری
_ مامان بهانه نیار چون رامین و خانوادش مذهبی نیستن، چون
مسافرتاشون مشهد و قم نیست چون مثل شما انقد مذهبی نیستن قبول
نمیکنی یا چون مثل اردلان از صبح تا شب تو بسیج نیست
_ اینا چیه میگی دخترخانواده ها باید به هم بخوره .....
حرفشو قطع کردم با عصبانیت گفتم مامان تو نمیتونی منو منصرف کنی
یعنی هیچ کسی نمیتونه من خودم برای خودم تصمیم میگیرم به هیچ
کسی مربوط نیست..
_ سیلی مامان باعث شد سکوت کنم
دختره ی بی حیا خوب گوش کن اسماء دیگه این حرفا رو ازت نمیشنوم....
نورانه🌸🎀
@fellows
✧ ࡅ߭ࡐܝߊࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
فردا تولد یکیه 😌
خوب یکی دونفر جواب دادن ولی هیچ کدوم درست نگفتن 😒
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از میان تقویم
امروز از آن من است...🩷🤍
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این کلیپ لذت بخش و پر از حس و حال خوبه😭🥺
¹¹روز تا رمضان
185.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونم چمه
فقط میدونم برم کربلا خوب میشم:)