#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_دهم
فهمیدی
بدون این که جوابشو بدم رفتم اتاق و در و محکم کوبیدم....
_ بغضم گرفت رفتم جلوی آینه دماغم داشت خون میومد بغضم ترکید
نمیدونم برای سیلی که خوردم داشتم گریه میکردم یا بخاطر مخالفت
مامان
انقد گریه کردم که خوابم برد فردا که بیدارشدم دیدم ساعت ۱۲ ظهره و
من خواب موندم.
مامان حتی برای شام هم بیدارم نکرده بود
گوشیمو نگاه کردم 10 تا میسکال و پیام از رامین داشتم
_ بهش زنگ زدم تا صداشو شنیدم زدم زیر گریه
ازم پرسید چیشده
نمیتونستم جوابشو بدم گفت آماده شو تا نیم ساعت دیگه میام سر
خیابونتون
از اتاق رفتم بیرون هیچ کسی نبود مامان برام یادداشت هم نذاشته بود
رفتم دست و صورتم و شستم و آماده شدم انقد گریه کرده بودم چشام پف
کرده بود قرمز شده بود
_ رفتم سر خیابون و منتظر رامین شدم
۵ دقیقه بعد رامین رسید....
سوار ماشین شدم بدون اینکه حرفی بزنه حرکت کرد.
_ نگاهش نمیکردم به صندلی تکیه داده بودم بیرونو نگاه میکردم همش
صدای سیلی و حرفای مامان تو گوشم میپیچید
باورم نمیشد.
اون من بودم که با مامان اونطوری حرف زدم
وای که چقدر بد شده بودم
_ باصدای بوق ماشین به خودم اومدم
رامین رو نگاه کردم چهرش خیلی آشفته بود خستگی رو تو صورتش
میدیدم چشماش قرمز بود مث این که دیشب نخوابیده بود
دستی به موهاش کشید وآهی ازته دل
دلم آتیش گرفت آشوب بودم طاقت دیدن رامین و تو اون وضعیت نداشتم
_ ناخودآگاه قطره اشکی از چشمام سرازیر شد
رامین نگام کرد چشماش پراز اشک بود ولی با جدیت گفت:
اسماء نبینم دیگه اشک و تو چشمات
اشکمو پاک کردم و گفتم:پس چرا خودت....
حرفمو قطع کرد و گفت بخاطر بیخوابی دیشبه
بیخوابی چرا
_ آره نگرانت بودم خوابم نبرد
جلوی یه کافی شاپ نگه داشت
رفتیم داخل و نشستیم
سرشو گذاشت رو میز و هیچی نگفت
چند دقیقه گذشت سرشو آورد بالا نگاه کرد تو چشام و گفت:
_ اسماء نمیخوای حرف بزنی
چرا میخوام
خوب منتظرم
رامین مامان مخالفت کرد دیشب باهم بحثمون شد خیلی باهاش بد حرف
زدم اونقدری که ...
اونقدری که چی اسماء
اونقدری که فقط با سیلی ساکتم کرد دیشب انقدر گریه کردم که خوابم
برد و نفهمیدم زنگ زدی
_ پوفی کرد و گفت مردم از نگرانی
اما حال خرابش بخاطر چیز دیگه بود
ترجیح دادم چیزی نگم و ازش نپرسم
اون روز تا قبل از تاریکی هوا باهم بودیم همش بهم میگفت که همه چی
درست میشه و غصه نخورم
چند بار دیگه هم با مامان حرف زدم اما هر بار بدتر از دفعه ی قبل...
بحثمون میشد و مامان با قاطعیت مخالفت میکرد
_ اون روز ها حالم بد بود دائم یا خواب بودم یا بیرون. حال حوصله ی
درس و مدرسه هم نداشتم
میل به غذا هم نداشتم خیلی ضعیف و لاغر شده بودم
_ روزهایی که میگذشت تکراری بود در حدی که میشد پیش بینیش کرد
رامین هم دست کمی از من نداشت ولی همچنان بر تصمیمش اصرار
میکرد و حتی تو شرایطی که داشتم باز ازم میخواست با خانوادم حرف بزنم
اوایل دی بود امتحانات ترمم شروع شده بود
یه روز رامین بهم زنگ زد و گفت باید همو ببینیم ولی نیومد دنبالم بهم
گفت بیا همون پارکی که همیشه میریم
_ تعجب کردم اولین دفعه بود که نیومد دنبالم لحنش هم خیلی جدی بود
نگران شدم سریع آماده شدم و رفتم
رو نمیکت نشسته بود خیلی داغون بود...
_ رفتم کنارش نشستم.
سرشو به دستش تکیه داده بود
سلام کردم بدون این که سرشو برگردونه یا حتی نگام کنه خیلی سرد و
خشک جوابمو داد
نورانه🌸🎀
@fellows
#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_یازدهم
حرف نمیزد
_ نمیفهمیدم دلیل رفتاراشو کلافه شده بودم
بلند شدم که برم کیفمو گرفت و گفت بشین باید حرف بزنیم
_ با عصبانیت نشستم و گفتم:
جدی ؟؟؟ خوب حرف بزن این رفتارا یعنی چی اصلا معلومه چته
قبلنا غیرتت اجازه نمیداد تنها بیام بیرون چیشده که الان...
_ حرفمو قطع کرد و گفت
اسماء بفهم داری چی میگی وقتی از چیزی خبر نداری حرف نزن
اولین بار بود که اینطوری باهام حرف میزد. من که چیز بدی نگفته بودم.
ادامه داد
ببین اسماء ۱سال باهمیم
چند ماه بعد از دوستیمون بحث ازدواجو پیش کشیدم و با دلیل و منطق
دلیلشو بهت گفتم شرایطمم همینطور، همون روز هم به خانوادم گفتم
جریان و اما به تو چیزی نگفتم.
از همون موقع خانوادم منتظر بودن که من بهشون خبر بدم کی بریم برای
خواستگاری اما من هر دفعه یه بهونه جور میکردم
چند وقت پیش همون موقع ای که تو با مامانت حرف زدی، خانوادم منو
صدا کردن و گفتن این دختر به درد تو نمیخوره وقتی خانوادش اجازه
میدن بری خواستگاری پس برات ارزش قائل نیستن چقد میخوای صبر
کنی....
ولی من باهاشون دعوام شد
حال این روزام بخاطر بحث هرشبم با خانوادمه
دیشب باز بحثمون شد.
_ بابام باهام اتمام حجت کرد و گفت حتی اگه خانواده ی تو هم راضی
بشن اون دیگه راضی نیست
ببین اسماء گفتن این حرفها برام سخته
اما باید بگم دیشب تا صبح فکر کردم. حق با خانوادمه .خانواده ی تو منو
نمیخوان منم دیگه کاری ازم بر نمیاد مخصوصا حالا که...گوشیش زنگ
خورد هل شد و سریع قطعش کرد
نذاشتم ادامه بده از جام بلند شدم شروع کردم به خندیدن و دست هامو به
هم میزدم
آفرین رامین نمایش جالبی بود
با عصبانیت بلند شد و روبروم ایستاد
اسماء نمایش چیه جدی میگم باید همو فراموش کنیم اصن ما به درد هم
نمیخوریم از اولم...
از اولم چی رامین اشتباه کردیم. یادمه میگفتی درست ترین تصمیم
زندگیتم،بدون من نمیتونی زندگی کنی چیشده حالا
اسماء جان تو لیاقتت بیشتر از اینهاس
اره معلومه که بیشتر تو لیاقت منو عشق پاکی بهت دارم و نداری فقط
چطوری میخوای روزهایی که باتو تباه کردم و بهم برگردونی
سکوت کرد. دوباره گوشیش زنگ خورد و قطع کرد
_ پوز خندی بهش زدم و گفتم جواب بده تصمیم جدید زندگیت از دستت
ناراحت میشه
ازجاش بلند شد اومد چیزی بگه که اجازه ندادم حرف بزنه. بهش گفتم برو
دیگه نمیخوام چیزی بشنوم سرشو انداخت پایین و گفت ایشالا خوشبخت
بشي و رفت برای همیشه
واقعا رفت باورم نمیشد پاهام شل شد وافتادم زمین به یه گوشه خیره شده
بودم اما اشک نمیریختم. آرزوهام و تصوراتم از آینده رو سرم خراب شد
_ از جام بلند شدم چشمام سیاهی میرفت نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
یه ساعتی بود رامین رفته بود خودمو به جلوی در پارک رسوندم
صحنه ای رو که میدیدم باورم نمیشد
رامین با یکی از دوستام دست در دست و باخنده میومدن داخل پارک
احساس کردم کل دنیا داره دور سرم میچرخه قلبم به تپش افتاده بود و یه
صدایی تو گوشم میپیچید
دیگه چیزی نفهمیدم. از حال رفتم ...
وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم
مامان بالا سرم بود و داشت گریه میکرد بابا و اردلان هم بودن
_ خواستم بلند شم که مامان اجازه نداد
سرم هنوز تموم نشده بود
دوباره دراز کشیدم و چشام گرم شد نمیتونستم چشام و باز کنم اما
صداهارو میشنیدم
بابا اومد جلو که بپرسه چه اتفاقی افتاده اما مامان اجازه نداد
_ دلم میخواست بلند شم و بپرسم کی منو آورده اینجا اما تواناییشو نداشتم
آروم آروم خوابم برد با کشیدن سوزن سرم از دستم بیدار شدم
دکتر بالا سرم بود مامان و بابا داشتن باهاش حرف میزدن
_ آقای دکتر حالش چطوره
خدارو شکر درحال حاضر حالش خوبه اینطور که معلومه یه شوک کوچیک
بهش وارد شده بود و فشارش افتاده بود ولی باز هم به مراقبت احتیاج داره
بابا کلافه ، دستی به موهاش کشید و به مامان گفت اخه چه شوکی میتونه
به یه دختر ۱۸ساله وارد بشه چیشده خانم چه خبره
مامان جواب نداد و خودشو با مرتب کردن تخت من مشغول کرد
_ بلند شدم و نشستم. مامان دستمو گرفت و گفت:
نورانه🌸🎀
@fellows
#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_دوازدهم
اسماء جان چیشده؟؟چه اتفاقی افتاده؟؟ دکتر چی میگه؟؟؟
نمیتونستم حرف بزنم هر چقدر مامان ازم سوال میپرسید خیره بهش نگاه
میکردم
از بیمارستان مرخص شدم
یه هفته گذشت تو این یه هفته دائم خیره به یه گوشه بودم و صدای رامین
و حرفاش و دیدنش با اون دختر میومد تو ذهنم
نه با کسي حرف میزدم نه جواب کسی رو میدادم حتی یه قطره اشک هم
نریخته بودم
اگه گریه های مامان نبود غذا هم نمیخوردم
_ اردلان اومد تو اتاقم و ملتمسانه درحالی که چشماش برق میزد ازم
خواهش کرد چیزی بگم و حرفی بزنم ازم میخواست بشم اسماء قبلی
اما من نمیتونستم....
_ مامان رفته بود سراغ مینا و فهمیده بود چه اتفاقی افتاده اما جرأت
گفتنش به بابا رو نداشت
همش باهام حرف میزد و دلداریم میداد
یه هفته دیگه هم گذشت باز من تغییری نکرده بودم
یه شب صدای بابا رو شنیدن که با بغض با مامان حرف میزد و میگفت دلم
برای شیطنت هاش، صدای خندیدن بلندش و سربه سر اردلان گذاشتنش
تنگ شده
او شب بخاطر بابا یه قطره اشک از چشمام جاری شد
_ تصمیم گرفتن منو ببرن پیش یه روانشناس
مامان منو تنها برد و قضیه رو برای دکتر گفت
اون هم گفت تنها راه در اومدن دخترتون از این وضعیت گریه کردنه. باید
کمکش کنید گریه کنه اگر همینطوری پیش بره دچار بیماری قلبی میشه
_ اما هیچ کسی نتونست کمکم کنه
بهمن ماه بود من هنوز تغییری نکرده بودم
تلویزیون داشت تشیع شهدای گمنام و مادر هایی رو که عکس بچشون تو
دستشون بود آروم زیر چادرشون اشک میریختن و منتظر جنازه ی بچه
هاشون بودن رو نشون میداد
خیلی وقت بود تو این وادیا نبودم
با شنیدن این جمله که مربوط به مادرای شهدای گمنام بود بغضم گرفت:
( گرچه میدانم نمی آیی ولی هر دم زشوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم)
اون روز تو دلم غم عجیبی بود شب با همین افکار به خواب رفتم...
چند روزم با همین افکار گذشت
هر روز کانال های تلویزیونو اینورو اونور میکردم که شاید یه برنامه ای
،مستندی ،چیزی درباره ی شهدا نشون بده اما خبری نبود
بعد از مدت ها رفتم سراغ گوشیم پیداش نمیکردم همه جای کشو کمدو
گشتم نبود که نبود
رفتم سراغ مامانم میخواستم ازش بپرسم که گوشیم کجاست اما نمیشد
نمیتونستم بعد دوماه حرف بزنم
مظلومانه نگاش میکردم و نمیتونستم حرف بزنم آخرم پشیمون شدم و
رفتم تو اتاقم
بعد از مدت ها یه بغض کوچیکی تو گلوم بود دلم میخواست گریه کنم اما
انگار اشک چشام خشک شده بود
_ تنهاچیزی که این روزها یکم آرومم میکرد فکر کردن به اون برنامه ای
که درباره ی شهدای گمنام بود.
اون شب بعد از مدت ها باخدا حرف زدم:
*خدا جون منم اسماء*
هنوز منو یادت هست ؟؟یادم نمیاد آخرین دفعه کی باهات حرف زدم
بگذریم...
حال و روزمو میبینی اسماء همیشه شادو خندون افسردگی گرفته و
نمیتونه حرف بزنه اسمایی که شاگرد اول کلاس بود و همه بهش میگفتن
خانم مهندس الان افتاده گوشه ی اتاقش حتی اشک هم نمیتونه بریزه
نمیدونم تقصیر کیه. مخالفت مامان یا بی معرفتی رامین یا شاید حماقت
خودم یا حتی شاید قسمت نمیدونم...
_ خدایا نقاشیام همه سیاه و تاریکن
نمیدونم قراره آینده چه اتفاقی برای خودم و زندگیم بیوفته
کمکم کن نذار از اینی که هستم بدتر بشم
همونطور خوابم برد...اون شب یه خوابی دیدم که راه زندگیمو عوض کرد
خواب دیدم یه مرد جوون که چهرش مشخص نیست اومد سمت من و ازم
پرسید اسم شما
اسماء خانمه
_ بله اسمم اسماست
بعد در حالی که یه چادر مشکی دستش بود اومد سمت من و گفت بیا این
یه هدیست از طرف من به تو
چادر رو از دستش گرفتم و گفتم این چیه
ارثیه ی حضرت زهرا
- شما کی هستید چرا چهرتون مشخص نیست
من یکی از اون شهدای گمنامم که چند روز پیش تشییعش کردن
_ خب من چرا باید این چادرو سر کنم
مگه دیشب از خدا کمک نخواستی...
نورانه🌸🎀
@fellows
#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_سیزدهم
چرا اما...
اما نداره خیلی وقت پیشا باید ازش کمک میخواستی خیلی وقت بود
منتظرت بود این چادر کمکت میکنه
کمکت میکنه که گذشتتو فراموش کنی و حالت خوب بشه من و بقیه ی
شهدا بخاطر حفظ حرمت این چادر جونمون رو دادیم اون پیش تو امانته
مواظبش باش ...
باصدای اذان صبح از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم
بلند شدم وضو گرفتم که نماز بخونم. آخرین باری که نماز خوندم سه سال
پیش بود
نمازمو که خوندم احساس آرامش میکردم تا حالا این حس و تجربه نکردم
سر سجاده ی نماز بودم تسبیحو گرفتم دستم و مشغول ذکر گفتن شدم
به خوابی که دیدم فکر میکردم مامان بزرگ همیشه میگفت خوابی که قبل
اذان صبح ببینی تعبیر میشه
اشک تو چشام جمع شد
یکدفعه بغضم ترکید و بعد از مدت ها گریه کردم
بلند بلند گریه میکردم اما دلیلش و نمیدونستم مطمعن بودم بخاطر رامین
نیست
مامان و بابا و اردالان سریع اومدن تو اتاق که ببینن چه اتفاقی افتاده. وقتی
منو رو سجاده نماز درحالی که هق هق گریه میکردم دیدن خیلی خوشحال
شدن. مامان اشک میریخت و خدا رو شکر میکرد. اردالان و بابا هم اشک تو
چشماشون جمع شده بود و همو در آغوش کشیده بودند....
_ همه خوشحال بودن
مامان که کلی نذرو نیاز کرده بود از فرداش رفت دنبال ادای نذراش. هر روز
خونمون پر بود از آدمایی که برای کمک به مامان اومده بودن
این شلوغی رو دوست نداشتم. از طرفی هم خجالت میکشیدم پیششون
بشینم. هنوز نمیتونستم خوب حرف بزنم لکنت داشتم
باورم نمیشد انقد ضعیف باشم
_ باالاخره نذرو نیاز های مامان تموم شد
ولی هنوز خواب من تعبیر نشده بود یعنی هنوز چادری نشده بودم
نمیتونستم به مامان بگم که میخوام چادری بشم اگه ازم میپرسید چرا چی
باید میگفتم. نمیتونستم خوابمو براش تعریف کنم
_ مامان بزرگم از مکه اومده بود. مامان ازم خواست حالا که حالم بهتر شده
باهاش برم خونشون. خیلی وقت بود از خونه بیرون نرفته بودم با اصرار های
مامان قبول کردم
مامان بزرگ وقتی منو دید کلی ذوق کردو بغلم کرد. همیشه منو از بقیه
نوه ها بیشتر دوست داشت میگفت اسماء برای من یه چیز دیگست.
دست منو گرفت و نشوند پیش خودش و برام از مکه و جاهایی که رفته بود
تعریف میکرد
مهمونا که رفتن مامانبزرگ ساک هارو باز کرد تا سوغاتیا رو بده
- بچه ها از خوشحالی نمیدونستن چیکار باید بکنن
سوغاتیا رو یکی یکی داد تا رسید به من یه روسری لبنانی صورتی با یه
چادر لبنانی
انگار خوابم تعبیر شده بود
همه با تعجب به سوغاتی من نگاه میکردن و از مامان بزرگ میپرسیدن که
چرا برای اسماء چادر آوردی اسماء که چادری نیست.
_ مامان بزرگ هم بهشون با اخم نگاه کرد و گفت سرتون به کار خودتون
باشه(خیلی رک بود)
خودمم دلم میخواست بدونم دلیلشو ولی چیزی نپرسیدم
_ رفتم اتاق روسری و چادرو سر کردم یه نگاهی به آیینه انداختم چقد
عوض شده بودم مامان اومد داخل اتاق تا منو دید شروع کرد به قربون
صدقه رفتن انقد شلوغ کرد همه اومدن تو اتاق. مامان بزرگم اومد منو کلی
بوس کرد و گفت:
برم برای نوه ی خوشگلم اسفند دود کنم چشم نخوره
منم در پاسخ به تعریف همه لبخند میزدم
مامان درحالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت
کاش همیشه چادر سر کنی
چیزی نگفتم
_ اون شب همون خواب قبلیمو دیدم صبح که بیدار شدم دلم خواست از
خوابم یه تصویر بکشم....
مداد و کاغذ رو برداشتم چشمامو بستم فقط یه مرد جوون که چهرش
مشخص نیست میومد تو ذهنم. تصمیم گرفت همونو بکشم
(این همون نقاشی بود که توجه سجادی رو روز خواستگاری جلب کرده
بود)
_ مامان میخواست بره خرید ازم خواست باهاش برم منم برای این که حال
و هوام عوض بشه قبول کردم و آماده شدم از در اتاق که میخواستم بیام
بیرون یاد چادرم افتادم سرش کردم. اردلان و بابا ومامان وقتی منو دیدن
باتعجب نگاهم میکردن
اردلان اومد سمتم و چادرمو بوسید و گفت اسماء
آرزوم بود تو رو یه روز با چادر ببینم مواظبش باش
_ منم بوسش کردم وگفتم چشم.
بابا و مامان همدیگرو نگاه کردن و لبخند زدن
اون روز مامان از خوشحالی هر چیزی رو که دوست داشتم و برام خرید.....
نورانه🌸🎀
@fellows
#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_چهاردهم
دیگه کم کم شروع کردم به درس خوندن. باید خودمو آماده میکردم برای
کنکور،، کلی عقب بودم
مدرسه نمیرفتم چون با دیدن مینا یاد گذشتم میوفتادم
_ اون روز ها خیلی دوست داشتم در مورد شهدا بدونم و تحقیق کنم. با
یکی از دوستام که خیلي تو این خط ها بود صحبت کردم حتی خوابمم براش
تعریف کردم اونم بهم چند تا کتاب داد و بهم گفت اتفاقا آخر هفته قراره
دوباره شهید بیارن بیا بریم...
خیلی دوست داشتم تو مراسم تشییع شهدا شرکت کنم تا حالا نرفته بودم
برای همین قبول کردم.
کتاب هایی رو که زهرا دوستم داده بود و شروع کردم به خوندن،خیلی برام
جذاب و جالب بود.
وقتی میخوندم که با وجود تمام عشق و علاقه ای که بین یه شهید و
همسرش وجود داشته با این حال به جنگ میره و اونو تنها میزاره و در
مقابل همسرش صبورانه منتظر میمونه و شهادت شوهرشو باعث افتخار
میدونه قلبم به درد میومد.
یا پسری که به هر قیمتی که شده پدر و مادرشو راضی میکرد که به جبهه
بره
پسر بچه هایی که تو شناسنامه هاشون دست میبردند تا اجازه ی رفتن به
جبهه رو بهشون بدن.
دختر بچه هایی که هر شب منتظر برگشت پدرشون، چشمشون به نور بود
و شهادت پدرشون رو باور نمیکردن.
و...
واقعا این ارزش ها قیمت نداره، هر کتابی رو که تموم میکردم در موردش
یه نقاشی میکشیدم
یه بار عکس همون شهید و بر اساس عکسایی که تو کتاب بود، یه بار
عکس دختر بچه ای منتظر ، یه بار عکس مادر پیری که قاب عکس پسرش
دستشه و منتظره که جنازه ی پسری رو که 20سال براش زحمت کشیده و
بزرگش کرده رو براش بیارن.
هوا خیلی گرم بود قرار بود با زهرا بریم بهشت زهرا برای مراسم تشییع
شهدا.
خیلی چادر سرکردن برام سخت بود با این که چند ماه از چادری شدنم هم
میگذشت ولی بازم سخت بود دیگه هر جوری که بود تحمل کردم و رفتم.
بهشت زهرا خیلی شلوغ بود انگار کل تهران جمع شده بودن اونجا فکر
نمیکردم مردم انقدر معتقد باشن،جدا از اون همه جور آدمو میشد اونجا
دید. پیر و جوون،کوچیک و بزرگ، بی حجاب و باحجاب و...
شهدا دل همه رو با خودشون برده بود.
پیکر شهدا رو آوردن همه دویدن به سمتشون ،یه عده روی پرچم ایران
که روی جعبه رو باهاش پوشونده بودن،یه چیزایی مینوشتن،یه عده چفیه
هاشونو تبرک میکردن،یه عده دستشونو گذاشته بودن رو جعبه و یه
چیزایی میگفتن،در عین حال همشون هم اشک میریختن
پیرزنی رو دیدم که عقب وایساده بود و یه قاب عکس دستش بود و از گرما
بی حال شده بود
رفتم پیشش و ازش پرسیدم:
مادر جان این عکس کیه؟
لبخند زد و گفت عکس پسرمه منتظرشم گفته امروز میاد. بطری آب رو
دادم بهش و ازش پرسیدم شما از کجا میدونی امروز میاد
گفت:اومد به خوابم خودش بهم گفت که امروز میاد، بهش گفتم خوب چرا
نمیرید جلو
گفت:بهم گفته مادر شما وایسا خودم میام دنبالت. اشک تو چشام جم
شد،دلم میخواست بهش کمک کنم،بهش گفتم:
مادر جان اخه این شهدا هویتشون مشخص شده اگه پسر شمام بود حتما
بهتون میگفتن، جوابمو نداد.
بهش گفتم:
مادر جان شما وایسا اینجا من الان میام
رفتم جلو زهرا هم پیشم بود قاطی جمعیت شدیم و هولمون داد جلو.
نفهمیدم چیشد سرمو آوردم بالا دیدم کنار جنازه ی شهدام،یه احساسی
بهم دست داد. دست خودم نبود، همینطوری اشک از چشام میومد دستمو
گذاشتم رو یکی از جعبه ها یاد اون پیرزن افتادم زیر لب گفتم:خودت
کمک کن به اون پیرزن خیلی سخته انتظار....
جمعیت مارو به عقب برگردوند با زهرا گشتیم دنبال اون پیرزن،پیداش
نکردیم نیم ساعت دنبالش گشتیم اما نبود دیگه نا امید شده بودیم گفتیم
حتما رفته، داشتیم برمیگشتیم که دیدیم یه عده جمع شدن و آمبوالنس
هم اومده رفتیم ببینیم چیشده پیرزن اونجا افتاده بود...
با زهرا دویدیم سمتش، هر چقدر صداش میکردیم جواب نمیداد،اعصابم
خورد شده بود گریه میکردم و بلند بلند صداش میکردم اما جواب
نمیداد،تموم کرده بود.
مامور آمبوالنس اومد سمتمون و گفت خانم ایشون تموم کردن،چیکار
میکنید
_ نسبتی با شما دارن
_ زهرا جواب داد:نسبتی ندارم، بلند شدم با صدای بلند که عصبانیتم
قاطیش بود از آدمایی که اطرافمون بودن علت این اتفاقو میپرسیدم.
یه عده میگفتن که گرما زده شده،یه عده میگفتن زیر دست و پا مونده و..
نورانه🌸🎀
@fellows
#مدافعان_عاشقانه
#قسمت_پانزدهم
هرکی یه چیزی میگفت. کلافه شده بودم. یه نفر اومد دستشو گذاشت رو
شونم و صدام کرد:خانم
- برگشتم یه خانم میان سال محجبه بود که چهره ی مهربونی هم
داشت،ازم پرسید:این خانم باهاتون نسبتی دارن
گفتم:نه چطور!؟
_ گفت:من شما رو دیدم که کنارشون وایساده بودید و حرف میزد بعد از
رفتن شما این پیرزن از جاش بلند شد،در حالی که لبخند به لب داشت به
سمت جمعیت میدویید فریاد میزد و میگفت باالخره اومدی!؟محمد جان
اومدی!؟
_ بعد قاطی جمعیت شد و زیر دست و پا موند،من دوییدم طرفش که نزارم
بره اما بهش نرسیدم و این اتفاق افتاد
_ متاسفم واقعا...
اشک از چشام جاری شد رفتم سمت پیرزن. هنوز قاب عکس تو بغلش بود
قاب عکس رو برداشتم پشتش نوشته بود "محمد جعفری"
یاد حرفاش افتادم پس واقعا پسرش اومد دنبالش و اونو برد پیش خودش.
آمبولانس پیرزن رو برد،قاب عکس دست من موند حال بدی داشتم وقتی
برگشتم خونه هوا تاریک شده بود.
تو خونه همش یاد اتفاق امروز میوفتادم و اشک میریختم. قاب عکسو همراه
خودم آوردم خونه. شیشش شکسته بود،داشتم عکسو از داخل قاب در
میوردم که متوجه شدم یه کاغذ پشتشه.
_ کاغذو برداشتم یه نامه بود:
“یاهو“
_ مادر عزیز تر از جانم سالم
_ مرا ببخش که بدون اجازه ی شما به جبهه آمدم فرمان امام بود و من
مجبور بودم از طرفی چطور میتوانستم ببینم دشمن جلوی چشمانم به
خاک وطنم تجاوز کرده و به نوامیس کشورم چشم دارد.
_ اگر من به جبهه نمیرفتم در قیامت چگونه جواب مادرم حضرت زهرا را
میدادم،چگونه در چشمان موالیم سیدالشهدا نگاه میکردم.
_ مطمئنم خداوند به شما و پدر جان صبر دوری و شهادت من را خواهد
داد.
_ مادر جان بعد از من به جوانان کشور بگو که محمد برای حفظ عزت
کشور جنگید بگو قرمزي خون و خود را داد تا سیاهی چادر هایشان حفظ
شود.
_ مادر جان برای شهادتم دعا کن...
_ میگویند دعای مادر در حق فرزندش میگیرد
_ حلالم کن...
پسر خطا کارت "محمد جعفری"
با خوندن نامه از گذشتم شرمنده شدم تازه داشتم مفهوم چادری که
روسرمه رو درک میکردم. طرز فکرم کاملا عوض شده بود دیگه اسماء قبلی
نبودم به قول مامان داشتم بزرگ میشدم
از طرفی هم جدیدا همش برام خواستگار میومد در حالی که من اصلا به
فکر ازدواج نبودم و هنوز زمان میخواستم که خودمو پیدا کنم و به ثبات
کامل برسم.
اون سال کنکور دادم با این که همیشه آرزوم بود مهندسی برق قبول شم
ولی عمران قبول شدم چاره ای نبود باید میرفتم...
اوایل مهر بود کلاس های دانشگاه تازه شروع شده بود
ما ترم اولی ها مثل این دانشگاه ندیده هاروز اول رفتیم تنها کلاسی که تو
دانشگاه برگزار شد،کلاس ترم اولی ها بود
دانشگاه خیلی خلوت بود.
تو کلاس که نشسته بودم احساس خوبی داشتم خوشحال بودم که قراره
خانم مهندس بشم برای خودم
تغییرو تو خودم احساس میکردم هیجان و شلوغی گذشتمم داشت
برمیگشت
همون روز اول با مریم آشنا شدم
دختر خوبی بود.
اولین روز دانشگاه پنج شنبه بود.
از بعد از اون قضییه تو بهشت زهرا هر پنجشنبه میرفتم اونجا و به شهدا
سر میزدم. شهدای گمنامو بیشتر از همه دوست داشتم هم بخاطر خوابی
که دیدم هم بخاطر محمد جعفری پسر همون پیرزن. نمیدونم چرا فکر
میکردم جزو یکی از شهدای گمنامه.
اون روز بعد از دانشگاه هم رفتم بهشت زهرا قطعه ی شهدای بی پلاک.
زیاد بودن،دلم میخواست یکیشونو انتخاب کنم که فقط واسه خودم باشه.
اونروز شلوغ بود
سر قبر بیشتر شهدای گمنام نشسته بودن.
چشمامو چرخوندم که یه قبر پیدا کنم که کسی کنارش نباشه
باالخره پیدا کردم سریع دوییدم سمتش نشستم کنارش و فاتحه ای براش
بفرستادم سرمو گذاشتم رو قبر احساس آرامش میکردم
یه پسر بچه صدام کرد:خاله خاله گل نمیخوای
سرمو آوردم بالا یه پسر بچه ی ۵ ساله در حال فروختن گل یاس بود .
عطر گل فضا رو پر کرده بود برام جالب بود تاحالا ندیده بودم گل یاس
بفروشن آخه گرون بود
ازش پرسیدم:عزیزم همش چقدر میشه..
نورانه🌸🎀
@fellows