ابوتراب را گفتند :
یا علی ما فعلتَ حتّی تصیرَ علیاً ؟
چه کردی که علی شدی ؟ ..
حضرت فرمودند :
إنّی کنتُ بوابّاً لقلبی .
نگهبان دلم بودم .
شایدتلنگر...
وقتیخواستیدنگاهحرامکنید؛
اولباخودتونبگیداینچشمهاقراره
برایاهلبیتاشکبریزه🙂💔
حیفنیست؟:)
شایدتلنگر...
میدونیرفیق
بیایهکوچولوتغییربدیمخودمونو
بیاگناهنڪنیمـ..
ببینمخداچجورۍحالمونوجامیاره🌱
زندگیمونوپرازوجودخودشمیڪنہ(:
- عصبےشدیم؟!
+نفسعمیقیبکشیمبگیم:
بیخیال،اگهچیزیبگم ؛
امامزمانناراحتمیشه...
- دلخورمونکردن؟!
+بگیم:خدامیبخشهمنممیبخشم
پسولشکن؛
- تهمتزدن؟
+آرومباشیموتوضیحبدیمـ
باخودمونبگیم:بہائمههمخیلیتهمتازدنا❗️
ماکهکسینیستیم💔
- کلیپوعکسنامربوطخواستیمببینیم؟!
+بزنیمبیرونازصفحهبهنفسمونبگیم:
مولامهمترهـ💔
- نامحرمنزدیکمونبود؟
+بگیم:مهدیزهرا(عج)خیݪےخوشگلتره
بیخیالبقیه ... !
قبولداری زندگےقشنگترمیشہنه؟!
شایدتلنگࢪ...
رفــیق!
وقتیبہدلتمیفتہڪہبرگـردی!
وقتیشوقپیدامیڪنیبرایترڪگناه
همشڪارخداست...!
مگہمیشہخدایــیڪہشوقتوبہ
روبہدلتانداختہ؛
نبخــشہ..!؟🙂⁉️
شایدتلنگࢪ...
🍁دل آمده از غمت به جان ادرکنی
جان آمده بر لب، الأمان ادرکنی...
🍁 ترسم که بمیرم و نبینم رویت
یا مهدی صاحب الزمان ادرکنی...
اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج🌱
میگفت:
مراقبامامزمان ِ
گوشهقلبتونباشید،
نزاریدیادشخاکبخوره!
هرشبیهخلوتی
باآقاداشتهباشیم ؛
یهعرضارادتی ،
یهدردودلی(:
هیچچیزارزش ِاینونداره
کهجایآقاروتو
قلبامونبگیره،
کههرچیشیعهمیکشه
ازفراموشی ِ
وجودامامزمانشه !❤️🩹
هرچه زمان می گذرد
مردم افسرده تر می شوند؛
این خاصیت دل بستن به زمانه است!
خوشا به حال آنکه بجای زمان به
صـــاحـــب زمــــــان
دل می بندد...
اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج🌱
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران، ایرانِ امام رضاست
مشهد قلهی شکوه معنوی این کشوره🥲
🌨حال و هوای بهاری حرم مطهر امام رضا علیه السلام در دهه کرامت🌱
فِــراقـ๛
💗 رمان او را ... 💗 #اورا «برگ بیست و هشتم » داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد! -خانوم!! -بله؟؟ -
💗 رمان او را ... 💗
#اورا
«برگ بیست و نهم »
هرچی که بود،
آرامش عجیبی داشت💕
با همه کوچیکیش،دلنشین و دوست داشتنی بود...💕
بازم سرم گیج رفت!
دستمو گرفتم به دیوار!
ساعت روی دیوارو نگاه کردم،
حوالی ساعت نُه بود.
رفتم سمت گوشه ای که پتو ها چیده شده بود،
نشستم و تکیه دادم بهشون.
کلافه پاهامو دراز کردم و نفسمو دادم بیرون!
باید چیکار میکردم؟
با این لباسا کجا میتونستم برم ؟؟
باید لباس میخریدم...
اما ...
با کدوم پول!!؟؟
میتونستم امشب همه چیو تموم کنم...
اما...
برای اون....
راستی اون کیه؟؟
اصلا من چرا بهش اعتماد کردم؟؟
اون چرا به من اعتماد کرد؟؟
منو آورد تو خونش!
من حتی اسمشم نمیدونستم!!
هرکی بود انگار خیلی مهربون بود!
بالاخره اگر امشب کاری میکردم،
برای اون دردسر میشد!
یعنی الان مامان و بابا چه فکری درباره من میکردن!!
سرمو آوردم بالا!
یه آیینه کوچیک رو دیوار بود!
رفتم سمتش،
صورتمو نگاه کردم.
نخ های بخیه نمای زشتی به صورت قشنگم داده بودن!
چشمام گود رفته بودن و زیرشون کبود شده بود.
سرم هنوز گیج میرفت😣
چشمام پر از اشک شد و تکیهمو دادم به دیوار
و فقط گریه کردم...
انقدر دلم پر بود که نمیدونستم برای کدومشون گریه کنم...
همونجوری سُر خوردم و همونجا که ایستاده بودم نشستم
و سرمو گذاشتم رو زانوهام!
تو سَرم پر از فکر و خیال بود...
پر از تنهایی
پر از بدبختی
پر از نامردی...
نامردی!!
هه!
یعنی الان مرجان کجاست؟!
پارتی دیشب بهش خوش گذشته بود؟😏
نوری که تو چشمم افتاد،
باعث شد چشمامو باز کنم!
صبح شده بود!!
حتی نفهمیده بودم کِی خوابم برده!!
چشمامو مالیدم و اطرافمو نگاه کردم!
یاد اتفاقات دیروز افتادم.
شکمم صدا داد،
تازه فهمیدم از دیروز عصر چیزی نخوردم!
البته همچنان معدم میسوخت و مانع میلم به خوردن میشد😣
ساعت هفت بود!
بلند شدم،
آبی به صورتم زدم و
رفتم سمت در...
یدفعه یاد اون افتادم!
شمارش هنوز تو جیبم بود...
باید حداقل یه تشکری ازش میکردم!
رفتم سمت تلفن
اما با فکر این که ممکنه خواب باشه،
دوباره برگشتم سمت در.
یه بار دیگه کل خونه رو از زیر نگاهم گذروندم و رفتم بیرون!
حتی کفش هم نداشتم!!
همون دمپایی آبی و زشت بیمارستان رو پوشیدم
البته دیگه هیچی مهم نیست!
در کوچه رو باز کردم.
هنوز هوا سرد بود،
یه لحظه بدنم از سوز هوا لرزید و دستامو تو بغلم جمع کردم.
یه نفس عمیق کشیدم و
خواستم برم بیرون که ...
ماشینش روبه روی در پارک شده بود!
اولش مطمئن نبودم،
با شک و دودلی رفتم جلو
اما با دیدن خودش که توی ماشین خوابیده بود و از سرما جمع شده بود،
مطمئن شدم!
هاج و واج نگاهش کردم!
یعنی از کِی اینجا بود؟؟!!
با انگشتم تقه ای به شیشه زدم که یدفعه از خواب پرید و هول شیشه رو داد پایین!
-سلام!بیدار شدین؟؟😳
-سلام!
بله!
شما از کی اینجایید؟؟
-مهم نیست،
خوب خوابیدین؟
حالتون بهتره؟؟
-بله ولی انگار حال شما اصلا خوب نیست!
رنگتون پریده!
فکر کنم سرما خوردین!!
-نه نه!!چیزی نیست!
خوبم!
-باشه...
فقط خواستم تشکر کنم و بگم که من دارم میرم!
-میرید؟؟
کجا؟؟
-مهم نیست!
ببخشید که مزاحمتون شدم!
خداحافظ!!
چند قدم از ماشینش دور شده بودم که صدام کرد.
-خانوم!!؟؟
برگشتم سمتش.
نصف بدنشو از ماشین آورده بود بیرون و کاملا از قیافش معلوم بود یخ کرده!
خودمم داشتم میلرزیدم از سرما.
نگاهش کردم...
بازم سرشو انداخت پایین
-آخه با این لباسا کجا میخواید برید
بعدم شما که جایی...
بی رمق نگاهش کردم
-مهم نیست...!
یه کاریش میکنم!
-چرا مهمه!
یه چند لحظه بیاید تو ماشین لطفا!
کارتون دارم!
یکم این پا و اون پا کردم و نشستم تو ماشین.
دو سه دقیقه ای به سکوت گذشت.
بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد،
نمیدونستم الان کجای تهرانم!
اصلا این خیابونا برام آشنا نبود.
فکرکنم بار اولی بود که میدیدمشون!
معلوم بود که خلوت تر از وقت عادیشه.
آخه دیگه چیزی به عید نمونده بود!
یدفعه مخم سوت کشید!
فردا عید بود😳
غرق تو افکار خودم بودم که ماشین جلوی یه مغازه ایستاد!
-چندلحظه صبرکنید،زود میام!
بعد حدود سه دقیقه با دو تا کاسه ی آش که ازشون بخار بلند میشد برگشت!!
عطر آش که تو ماشین پیچید دلم ضعف رفت🍲...
-دیشب بعد اینکه رفتین تو یادم افتاد شام نخوردین!!😅
اما راستش نخواستم مزاحم بشم،
گفتم شاید خودتون چیزی از یخچال بردارین و بخورین!
ولی فکرنکنم چیزی خورده باشین!
اینو بخورین ،باز میرم میخرم...
ترسیدم زیاد بخرم سرد بشه!
با نگاهم ازش تشکر کردم و آشو ازش گرفتم.
واقعا تو این سرما میچسبید.
تو سکوت کامل صبحانشو خورد و از ماشین پیاده شد،
و با دو تا کاسه ی دیگه برگشت!