✍🏻
عاقلتر ها گفتند وقت اعتصاب قلم نیست؛ بنویسید... گفتم ننویسم بهتر است! بگذارید شکستنم مخفی بماند... گفتند بنویس مباد این داغ سرد شود!
میگویند عاشق را به عقل نسنجند؛ شرط عاشقی جنون است لکن لیلی ما ناز زیادی دارد. لیلی از پیروان مکتب عمل است؛ او نشان عاشقی را در #استقامت میداند؛ حتی زمانی که جگر پاره و روان شرحه شرحه است، نباید ایستاد. خب حق دارند همه خاطرش را بیش از جان بخواهند. او آسایش نمیپذیرفت و این انتظار را از سپاه فداییانش نیز دارد.
او میداند... او میبیند...
و من بیشتر از همیشه حضورش را حس میکنم.
به هر سو که نظر میکنم نشانی از او بغضم را بازمیگرداند، هرچه خود را فریب میدهم... بیفایده است.
در قنوت نمازم هنگام "اللهم احفظ.." میشکنم
وقتی خواهرم با اشاره به تنها ضعفم، یعنی آقا، سعی در مجاب کردنم دارد و میگوید "جون آقا" که طبق عادت همیشگی دنبالش میکردم تا او را به غلط کردن وادارم...این بار، فقط میشکنم.
در تصویر زمینه گوشیام میشکنم
وارد گالری که میشوم پوشه "♥رهبرانه♥" با سه هزار عکس زیرخاکی ، مرا میشکند.
فیروزهای رنگ مورد علاقه ام است، به یاد دیدار فیروزهای هم میشکنم.
قاب گوشیام که در آینه منعکس میشود، تصویر ایشان با نوشتهٔ "جان من است او" میخکوبم میکند و با این نوشته هم میشکنم.
سعی میکنم به خود مسلط شوم و پشت میز مینشینم، قاب عکس دکوری هم مرا میشکند.
دفتر باز میکنم تا کمی بنویسم بلکه سبک شوم، اما جلد دفتر هم مرا میشکند.
بالای تختم را نگاه میکنم؛ ردیف عکسهایت مرا میشکند.
به دوستم زنگ میزنم تا کمی از دل بگویم؛ نوای پشت خطش با نوحهٔ " دردت نبود معلوم علی مظلوم علی مظلوم علی" قلبم را میشکند.
به تجمع میروم تا کاری کرده باشم، نوار مشکی روی عکستان و خرما پخش کردن هایشان مرا میشکند.
فامیل ضدانقلاب زنگم میزند... تسلیت میگوید و نگران حالم است؛ این ترحمها بیشتر مرا میشکند.
یادم میآید وعده گرفته بودم که خطبهٔ عقدم را آقا بخوانند؛ آرزوهایم هم مرا میشکنند.
میآیم برنامه های خارجی را حذف کنم... سایت ارسال نامه به دفترتان را در صفحهام ذخیره دارم؛ برنامک هم مرا میشکند.
کتابهایم را مرتب میکنم؛ تفریظ شما بر جلدشان، شکستگی دیگریست.
یادم میآید قرار بود کتابی بنویسم! نامش را هم انتخاب کردم… در رؤیا به شما تقدیمش کردم و حتی متن تفریظتان در خیالم است؛ باز هم میشکنم.
شیرکاکائو که میبینم دیگر فقط دلم شیرکاکائوهای بیت را میخواهد، پس میشکنم ...
راستی، زینبیه چه شد؟ یاد تزئین کردن آنجا تا ساعت نُه شب و حس تکرارنشدنی در جوار شما بودن، مرا میشکند.
آخرین دیدار؟ سه ماه پیش. در آخرین نقطهٔ بیت ایستادم. دقیقاً روبرویتان تنظیم کردم تا با شما موازی باشم، خیال میکردم قلبم همراستا با قلب شما باشد گویی در آغوشتان گرفتهام… راستی! حالا دیگر میتوانم شما را بغل کنم؟ آخر سالها به دختر شهیدی که قبل از سن تکلیف شما را بغل گرفت حسودی کردم.
به گلزار شهدا میروم؛ جای پای شما در عکسهای گلزار را از حفظام و با دیدن آن جای خالی، میشکنم.
از لحظه شنیدن خبر... راه گلویم بسته شده، آخر یادم میآید زبان روزه شما را زدند و میشکنم...
وقتی کلمۀ "مرسی" میشنوم و تذکر میدهم که از کلمات خارجی استفاده نکنند، به یاد قسمت "نفوذ زبان بیگانه در کتاب نفوذ" و غیرت ایرانی شما، میشکنم.
حالا گرانبهاترین یادگار زندگیام، چفیهٔ شماست که شبها مرا آرام میخواباند و روزها زنده نگهم میدارد.
من هر لحظه میشکنم؛ مرگ بر زندگی پس از شما
مرگ؟ حق است اگر جای دعای سلامتی شما، اکنون اجابت مرگ خود را جایگزین کنیم.
اما نه!
باید اول جگر داغ دیده را خنک سازیم!
پس از انتقام که آرام گرفتیم با خیال راحت مرگ را در آغوش میکشیم.
حالا دیگر نه از چیزی میترسم، نه چیزی برای از دست دادن دارم،
نه حوصله مصلحت اندیشی وفاق و صلح با دشمنی که با او پدر کشتگی دارم!
آدم کله خرابی که بالاتر از سیاهی برایش رنگی نیست خیلی خطرناک است!
دیگر خط قرمزی ندارم و با فراغی آسوده به مرزها هجوم میبرم.
این تن دیگر جان ندارد و رام شدنی نیست.
پس من، مرگِ تو خواهم بود! از هر کجا که بتوانم، تلافی خواهم کرد.
پلهٔ اول هم کوبیدن بر دهان هر کس است که دم از سازش و پایان انتقام بزند!
#عملیات
ماشاالله به غیرت شما
هر خانه و هر مغازه یک بلندگو قدرتمند
از هیچی نترسید از قضاوت های اندک نترسید
در آخرالزمان دنیا به آدم های شجاع که اعتقادشون رو فریاد می زنند نیاز دارد
عزیزان دیگر هنوز دیر نشده در هر شهری هستی بسم الله به این عملیات بزرگ کشوری بپیوندید
#کاظم_روحبخش
#فرشتگان_سرزمین_من
⤹ 𝒇𝒆𝒓𝒆𝒔𝒉𝒕𝒆𝒈𝒂𝒏_𝒕𝒆𝒉𝒓𝒂𝒏🖤
فرشتگان سرزمین من تهران
عکس بفرستید به این آیدی @davodalmosavy
به اسم شهر یا محله خودتون داخل کانال قرار میگیرد