وقتی شور حماسی مردم را دید، دلش برای وطن تپید. فکر میکنم آنقدری وقت نداشت که بخواهد به داخل تجمع برود، اما با دیدن پرچمهای به اهتزاز درآمده دلش طاقت نیاورد و توقف کرد. از مردی که به محل تجمع می رفت، پرچم را قرض گرفت و تکان داد. همین حین، تلفنش زنگ زد.
توجهام را خیلی به خودش جلب کرده بود.
زیر باران، کادر درمان و به اهتزاز درآوردن پرچم... شاید اگر یک ماه پیش، این صحنه را تعریف میکردند، کمی برایم عجیب میآمد.
تلفن را جواب داد و با خوشحالی و لبخندی که بر چهره داشت گفت: «آمدم راهپیمایی!» سپس تلفن را قطع کرد. خودرویی کنارش نگه داشت
دو پسر جوان سرنشین آن بودند.
به او گفتند: «آقا، به ما پرچم نمیدی؟»
خیلی ظاهر مذهبی نداشتند،
اما وجه اشتراک همه یکی بود: #وطنپرستی.
وقتی این صحنه را دیدیم دلمان نیامد پرچم ایران جانمان را از عاشقان وطن دریغ کنیم.
من پرچم خود را به راننده خودرو دادم و
دوستم نیز به آن خادم سلامت.
با خوشحالی پرچم ایران به دست سوار موتور شد و به مقصد بعدی خود برای خدمت حرکت کرد.
پ.ن:
بدانیم و آگاه باشیم که در شب های قدر انقلاب اسلامی به سر میبریم!
کسانی هستند که آرزو دارند جای ما باشند پس بیایید از امشب به نیتشان قدم برداریم از شهدای انقلاب گرفته تا تمام خادمان دلداده ایران
مرزداران،کادر درمان،آتش نشان ها و......
تهران -منطقه۱۸ میدان معلم
۲۵ اسفند ۱۴۰۴
✍ zeyro ~ یه دختر دهه هشتادی