خانومه دستفروش بود، دستفروشِ مترو، ظاهر درستیم نداشت، روی صندلی که منتظر نشسته بودم از مترو پیاده شد و با وسایلاش اومد کنارم، یه نگاه به مچ دستم که پرچم ایران بسته شده بود انداخت، از چشمام دور نموند لبخندش، شاید اگه نمیدیدم لبخندشو فکر میکردم به قصد تیکه و کنایه نگاه میکنه، بهم نگاه کرد، اشک توی چشماش به وضوح معلوم بود، ازم پرسید راهپیمایی میری خالهجان؟، به لفظش لبخند زدم و سر تأکید تکون دادم، گوشیش زنگ خورد و بلافاصله قطع شد، تصویرزمینهی گوشیش تمثال امیرالمومنین بود، دوباره بهم نگاه کرد و گفت خیلی مراقب خودت باش خالهجان، این مردمو میبینی؟ اشاره کرد به خانومایی که وضع درستی نداشتن، اینا هیچ رحمی ندارن، تو مراقب باش
ازش تشکر کردم، کمی به سکوت گذشت انگار مردد بود از بابت چیزی گفتن، با شک برگشت طرفم، خالهجان؟ از دیشب یسریا میگن مثل اینکه آقای قالیباف هم شهید شده، درسته؟
نمیدونستم چی بگم، اطلاعات کافی نداشتم برای جواب دادن، گفتم نمیدونم منبع موثقی نگفته، رسمی نیست، ایشالله که نباشه همچین چیزی، اون قطره اشکی که گوشهی چشماش جا خوش کرده بود سر خورد و روی گونش ریخت
با لحن بغضآلودی گفت اگه ایناعم برن دیگه کی میمونه برامون؟ ما که دیگه کسیو نداریم، میفهمیدم حالشو، آشنا بودن با این حرفا
نگرانی نداره که عزیزدل، ما خدارو داریم، ما مردمو داریم، آقاهم الحمدالله سایهش بالا سرمونه، و اون جملهی معروف که ما عزیزتر از جان داشتیم که رفت..
انگار دلش آروم گرفته بود، از مردم دلش پر بود، سفرهی دلشو از روزهایی که کنار این مردم و حرفاشون تو مترو گذرونده بود باز کرد، از خواهرش که مخالف این نظام بود و برگشته بود، از نیش و کنایهها بخاطر علاقش به امیرالمومنین و...
دستشو گرفتم و به اندازهی تمام روزهایی که تنها بود و خسته و غمگین از شرایط بهش حق دادم، سعی کردم آرومش کنم، بین حرفاش میگفت که این مردم و ایرانو امام زمان باید نجات بده، ما منتظر منجی این عالمیم، هرازگاهی ذکر اللهم عجل لولیک الفرج سر میداد..
اشکاشو پاک کرد و لبخند زد، با خیال راحتی گفت آخیش، خالهجان اگه نمیدیمت غمباد میگرفتم، خدا شهیدت کنه، و خندید
به دیدگاه خودش به شوخی گفته بود، اما آرزوی دورِ من بود، چیزی که با حسرتش روزهامو گذروندم
مترو رسیده بود، بلند شد و وسایلاشو جمع و جور کرد، شالشو روی موهای بههم ریخته و بلندش انداخت و دستشو تو هوا برام تکون داد، خالهجان یادت نره مراقب باشی، خوشحالم که دیدمت، همیشه تو یادم میمونی، و رفت.. در مترو بسته شد و من بازهم به حال این مردم غبطه خوردم، که با چه دل پاکی پای ایران وایستادن
خلاصه بگم،
ایران و ایرانی غرورآفرینه، همدله، حماسهبرانگیزه، قدرتمنده، خستگیناپذیره و زورِ هیچ بنی بشری به قدرت ایمان و اعتقاد این مردم نمیرسه و نخواهد رسید
قربون قلبای پاک تکتکون..
-از ساعت ۱۴:۴۵ ، ۱۴۰۴/۱۲/۲۷
-انقلاب
@daneshamoz_patogh
هدایت شده از ورزشبانوان؛
مراسم استقبال از شیردختران تیم ملی فوتبال بانوان✌️🏻🇮🇷
📌پنجشنبه ۲۸ اسفند
میدان ولیعصر تهران
ساعت ۱۹/۳٠
⚽️ــــــــــورزش بانوانـــــــــــ👇🏻
🇮🇷 @women_sport