#part50
اوا: از دست حامی به شدت عصبی بودم دیوونم مرده بود تو این روزا
به من چه که دوس دختر سابقش برگشته
طلاق گرفته یا حالا هر بلایی سر شاومده من نمیتونم پاسوز اون ادم مزخرف تو زندگیم بشم
باید یکاری دست این دختره بدم
هی ارام ارام
ارام هر بلایی که میخواد سرش بیاد بیاد به جهنم
گوشیمو ور داشتم پیام به حامی دادم و گوشی رو پرت کردم سمت دیوار
حامی: صدا ی نوتیف گوشیم اومد
پیام از طرف اوا بود بازش کردم
+اقا ی صالحی اگه فکر کردی راحت از این موضوع دست کشیدم و کنار رفتم
کور خوندی از همین ثانیه تا اخر عمر اون دختره منتظر باش تا یه بلایی سرش بیارم
نمیزارم اب خوش از گلوتون پایین بره
فعلا.
حامی: با خوندن پیام اوا عجیب دلشوره ای برا ارام گرفتم
سریع اماده شدم رفتم سمت خونه ارام.....
ادامه دارد.......
نویسنده: Anita
#part51
حامی:رسیدم دیدم آرام خوابیده
آوا:زنگ زدم فاطمه بهش گفتم که باید نقشه بکشیم
فاطمه:بابا ول کن آرام مال حامی
آوا:نمی دونم نمی زارم آب خوش از گلوش بره پایین
فاطمه: آوا ول کن
آوا:چیو ول کنم امروز باید عروسی میکردیم
از زبون آوا
داشتم با فاطمه حرف میزدم که حامی زنگ زد
جواب دادم چون واقعاً من به حامی حس داشتم ک حامی گفت....
حامی:آوا من تورو دوست دارم ولی آرام واقعا گناه داره من میخوام بجای تو آرام با من ازدواج کنه
آوا:مگه شهر هرته هرچی تو بخوای مگه انتخابی بدون آزمایش بدون نمی دونم چی.
حامی: ببخشید امروز باید ببینمت..
حامی :همینو کم داشتم
وقتی رسیدیم دم رستوران....
ادامه دارد...
نویسنده:حدیث
یه ایده خیلی باحال دارم شما پارت 52 رو بنویسید و برای من توی شخصی ارسال کنید و اسمتونم بگید که شما نویسنده اون پارت بشید منتظر پیاماتونم...
هرکی بهتر نوشته بود میزارم چنل✨🙏
آیدیم:
@haamimoonn