#part54
حامی : فداتشم منو نگاه کن
آوا : نمیخوام
حامی : چرا آخه
رفتم پیش اوا و رو تختش نشستم و به زور روشو سمت خودم کردم وقتی کادو هارو دید اومد بغلم کرد
آوا : ح حامی اینا رو تو برام خریدی ، چقد خوشگلن 🥺
حامی : اره قربون چشات شم
آوا : خدانکنه ، حامی
حامی : جانم
آوا : میشه تنهام نزاری اخه یه اتفاقی افتاد
حامی : چی شده قربونت برم
آوا : ببین من خیلی عذاب وجدان دارم
حامی : چرا اخه
آوا : ببین راستش من و فاطمه یه نقشه هایی کشیدیم واسه ارام
حامی : چی چرا
آوا : اخه یعنی ببین من نمیخواستم تو مال کس دیگه ای باشی
حامی: جیزی نمیشه من مال خودتم احیانا با ارام که کاری نکردی
اوا: نه خیالت راحت
حامی رفت بیرون و خیلی عصبی بود که مامان اومد پیشم
مامان زهرا : آوا ، مامان فداتشه چرا گریه میکنی
آوا : مامان بزار بعدا بگم الان واقعا ناراحتم فقط بغلم کن
مامان زهرا: اره فداتشم
همو بغل کردیم
وقتی از بغل هم جدا شدیم
مامان زهرا: یه خبر خوب برات دارم
آوا : چی شده
مامان زهرا : داداشت از کانادا داره برمیگرده و دیگه نمیره
اوا: جدی میگی مامانن
مامان زهرا: معلومه
اوا: وای خیلی خوشحالم
مامان زهرا: میگم اوا حامی چش شده بود
اوا: ولش کن من بعدا بهت میگم
مامان زهرا: باشه
ادامه دارد.........
نویسنده: Anita and hanieh
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part54 حامی : فداتشم منو نگاه کن آوا : نمیخوام حامی : چرا آخه رفتم پیش اوا و رو تختش نشستم و به ز
اینم یه پارت ترکیبی خدمتتون 🤍
خیلی ممنونم که ناشناس نمیاین تازه توقع پارت هم دارید لفت هم که میدین این چه وضعشه؟!
#part55
حامی: مامان اوا که از اتاقش اومد بیرون من رفتم داخل که با اوا حرف بزنم
حامی: چیشده به مامانت چی گفتی؟
آوا:حامی عصبی نشو چیزی نیست
حامی:باشه بگو
آوا:خواستم ب مامانش بگم
حامی:خاک تو سرت مامانش مرده
آوا:وقتی حامی گفت مامانش مرده دلش براش کباب کشد ب حامی گفتم آخی چقدر زجر کشیده ولی مثلا اگه تو بخوای بری با اون آرام .آرام ببین زجر کشیده ولی اگه بخوای دله منو بشکونی واقعا سخته
حامی:ببین راست میگی اما خب اون کم زجر نکشیده
مخصوصا بخاطر من
آوا:حامی آدم باش الان باید جدی باشی من وقتی مرخص شدم تو رو خودشو دعوت میکنم. رستوران یا جایی بهش میگم که تو جای خواهرم می مونی هیچ فرقی نداره فقط منو حامی نامزدیم خب بعد حالا من ته دل حامی روک نمی دونم که منو دوست داره یا تو هر وقت خواستی حامی رو ببینی ببین ب عنوان ی رفیق
حامی: واقعا تو راضی میشی منو ارام همو ببینیم
آوا: بعنوان یک رفیق کاری تون ندارم .
حامی :مرسی
آوا: خواهش میکنم
گوشی حامی زنگ خورد
آوا:کیه ؟
حامی:آرام
آوا:بگو بیاد بیمارستان
حامی: باش
.. مکالمه حامی و آرام..
حامی:آلو سلام
آرام:سلام کجایی؟
حامی: بیمارستان
آرام: بیمارستان 😳؟
حامی: آره
آرام :چرا ؟ چی شده
حامی:هیچی آوا حالش بد شد
آرام :چشه؟
حامی:آرام
آرام:جانم
حامی:می تونی بیای بیمارستان آوا کارت داره
آرام :باشه
حامی :اوک میبینمت لوکیشن میفرستم داخل واتساپ
..آرام رسید..
آوا اون حرفا رو زد
آرام: بازم ممنون ک گذاشتی منو حامی باهم دوست باشیم
ادامه دارد..
نویسنده: Hadis and Anita
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
غزل گذاشتم پارت ها رو بالاتر
ممنون از تو و هانیه جون عزیزم❤️✨
#part56
اوا: خواهش میکنم به هر حال ما جفتمون به یه اندازه ازار هایی دیدیم
ارام: اوم(بغض)
اوا: نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید
ارام: نه نه ام من دیگه میرم
امیدوارم بهتر شی
اوا: ممنونم
ارام وقتی رفت حامی اومد داخل اتاق
حامی: چی گفت؟
اوا: چیز خاصی نگفت مامانمو صدا میکنی
حامی: باشه
رفتم و به مامان اوا گفتم بره پیشش
مامان زهرا: جانم دخترم؟؟
آوا : داداش کی میاد
مامان زهرا : فردا یا پس فردا
آوا : میشه بپرسی کی مرخص میشم
مامان زهرا : الان میرم میپرسم
آوا : مامان صبر کن یه لحظه
مامان زهرا : جانم
آوا اتفاق هایی که براش افتاد رو گفت
مامان زهرا : من فداتشم چقد تو سن کم سختی کشیدی
آوا : الان به حامی میشه بگی بیاد
مامان زهرا : از وقتی که با حامی بودی این اتفاق ها افتاد بازم دوسش داری ؟
آوا : اره ، دله دیگه کی میدونه کجا میره
مامان زهرا : هراتفاقی افتاد فقط به خودم بگو مامانی دورت بگرده
آوا : چشم مامان
مامان زهرا : من برم ببینم کی مرخص میشی بعد به حامی هم میگم بیاد پیشت
آوا : مرسی که تو این زندگی تو همدم منی
مامان زهرا : فداتشم ، کار یه مادر همینه
آوا : خدانکنه
مامان زهرا : خب همینجا باش من برم باز میام
آوا : باشه
مامان زهرا رفت از پرستار ها پرسید کی مرخص میشه و بعد رفت پیش حامی
وقتی رفت دید حامی حالش بده و سرش رو داره
مامان زهرا : پسرم خوبی تو
حامی : به لطف آوا ،عالیم
مامان زهرا : خب پسرم کار شما هم بد بود وقتی با یکی هستی نباید یکی دیگه هم بگیری که
حامی : اخه من عاشق اون دختر بودم
مامان زهرا : خب بودی که بودی باید قبل از اینکه پیش اون دختر بری باید به آوا میگفتی که اونم درکت میکرد چرا یواشکی رفتی
حامی : اگه میگفتم میکشتش چون امروز هم گفت میخواستم سرش بلایی بیارم
مامان زهرا : اگه دلت هنوز با اونه خب آوا رو ول کن
حامی : نه مامان چند روز بدون آوا من نمیتونم زنده باشم ، ولی با اون دختره که منو گذاشت و رفت زنده موندم
مامان زهرا : اگه دخترمو میخوای باید قول بدی که بی خبر از اون کاری نمیکنی ، هیچ وقت با یکی دیگه تو رابطه نمیری
حامی : قول میدم
مامان زهرا : حالا برو دست و صورتتو آب بزن چون حالت بده
حامی : مرسی مامان جون
مامان زهرا : راستی
حامی : جانم
مامان زهرا : داداش آوا بعد از چند سال داره میاد ایران و دیگه نمیره
حامی : آوا داداش داره !
مامان زهرا : اره پسرم حالا برو پیش آوا که منتظرته
حامی : چشم
رفتم پیش اوا نشستم
ادامه دارد......
نویسنده: Anita and hanieh
وای خدای مننننن
هانیه ادمین شد
برگامممم
🤍
آنیتا: بله ادمین،شد
غزل: گیلیگیلیگیلیگیلی😂✨❤️
حدیث:
نیکا: گیلیلیلی😅💋
هانیه: بله قشنگم ادمین شدم