#part56
اوا: خواهش میکنم به هر حال ما جفتمون به یه اندازه ازار هایی دیدیم
ارام: اوم(بغض)
اوا: نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید
ارام: نه نه ام من دیگه میرم
امیدوارم بهتر شی
اوا: ممنونم
ارام وقتی رفت حامی اومد داخل اتاق
حامی: چی گفت؟
اوا: چیز خاصی نگفت مامانمو صدا میکنی
حامی: باشه
رفتم و به مامان اوا گفتم بره پیشش
مامان زهرا: جانم دخترم؟؟
آوا : داداش کی میاد
مامان زهرا : فردا یا پس فردا
آوا : میشه بپرسی کی مرخص میشم
مامان زهرا : الان میرم میپرسم
آوا : مامان صبر کن یه لحظه
مامان زهرا : جانم
آوا اتفاق هایی که براش افتاد رو گفت
مامان زهرا : من فداتشم چقد تو سن کم سختی کشیدی
آوا : الان به حامی میشه بگی بیاد
مامان زهرا : از وقتی که با حامی بودی این اتفاق ها افتاد بازم دوسش داری ؟
آوا : اره ، دله دیگه کی میدونه کجا میره
مامان زهرا : هراتفاقی افتاد فقط به خودم بگو مامانی دورت بگرده
آوا : چشم مامان
مامان زهرا : من برم ببینم کی مرخص میشی بعد به حامی هم میگم بیاد پیشت
آوا : مرسی که تو این زندگی تو همدم منی
مامان زهرا : فداتشم ، کار یه مادر همینه
آوا : خدانکنه
مامان زهرا : خب همینجا باش من برم باز میام
آوا : باشه
مامان زهرا رفت از پرستار ها پرسید کی مرخص میشه و بعد رفت پیش حامی
وقتی رفت دید حامی حالش بده و سرش رو داره
مامان زهرا : پسرم خوبی تو
حامی : به لطف آوا ،عالیم
مامان زهرا : خب پسرم کار شما هم بد بود وقتی با یکی هستی نباید یکی دیگه هم بگیری که
حامی : اخه من عاشق اون دختر بودم
مامان زهرا : خب بودی که بودی باید قبل از اینکه پیش اون دختر بری باید به آوا میگفتی که اونم درکت میکرد چرا یواشکی رفتی
حامی : اگه میگفتم میکشتش چون امروز هم گفت میخواستم سرش بلایی بیارم
مامان زهرا : اگه دلت هنوز با اونه خب آوا رو ول کن
حامی : نه مامان چند روز بدون آوا من نمیتونم زنده باشم ، ولی با اون دختره که منو گذاشت و رفت زنده موندم
مامان زهرا : اگه دخترمو میخوای باید قول بدی که بی خبر از اون کاری نمیکنی ، هیچ وقت با یکی دیگه تو رابطه نمیری
حامی : قول میدم
مامان زهرا : حالا برو دست و صورتتو آب بزن چون حالت بده
حامی : مرسی مامان جون
مامان زهرا : راستی
حامی : جانم
مامان زهرا : داداش آوا بعد از چند سال داره میاد ایران و دیگه نمیره
حامی : آوا داداش داره !
مامان زهرا : اره پسرم حالا برو پیش آوا که منتظرته
حامی : چشم
رفتم پیش اوا نشستم
ادامه دارد......
نویسنده: Anita and hanieh
وای خدای مننننن
هانیه ادمین شد
برگامممم
🤍
آنیتا: بله ادمین،شد
غزل: گیلیگیلیگیلیگیلی😂✨❤️
حدیث:
نیکا: گیلیلیلی😅💋
هانیه: بله قشنگم ادمین شدم
بهترین سوپرایز بوددددد🤩
🤍
انیتا: چی؟
غزل: خداروشکر
حدیث:
نیکا: جانم؟
هانیه: متوجه نشدم
چرا آوا میگه برو
🤍
انیتا: پارت ها رو دادیم خوندین
غزل: خودم هنوز نخوندمشون انقدر زیادن🤣
حدیث:
نیکا: منم نخوندم😅
هانیه: همونی که انیتا جون گفت
عالیییی مثل همیشه
🤍
انیتا: قربونت🙃💘
غزل: مرسی عشقم❤️
حدیث:
نیکا: فداتشم
هانیه: قلب منی
مث همیشه عالییی
فقط از چنلتون تبلیغ کنین که بیشتر شیم
🤍
انیتا: مرسی عزیزم💙 چشم
غزل: مرسی فداتشم، چشم
حدیث:
نیکا: مرسی قشنگم، چشم
هانیه: فداتشم ، باشه گلم
چرا جدیدا با هم مینویسید
🤍
انیتا: یسری چیزا رو باید تغییر داد
بعد بچها میفرستن پارت هایی که مینویسن رو و جاهایی که باید تغییر داد رو تغییر میدیم
غزل:همونی که هانیه جون گفت
حدیث:
نیکا: واقعا از همتون دارم خجالت میکشم🥺💔
هانیه: با مشورت قشنگ تره ، مخصوصا مشورت با انیتا جون
پارتتتتتتتتتتتت
خیلی کم میدین
لطفا کسی رو فقط نکشین برا یزید بازیتون 😐
🤍
انیتا: شاید کار داریم و نیمتونیم بدیم الانم که دیدین از دیشب تا الان چهار یا پنج تا پارت دادیم تازه طولانی هم بودن بستون نبود
من فقط گفتم که امادگی داشته باشید🗿
غزل: جواب آنیتا جواب منم هس
حدیث:
نیکا: جواب آتینا جواب منم هست به قول غزل
هانیه: ما هم مث شما کار و زندگی داریم نمیتونیم همش پارت بدیم ، به من اعتماد نکنین من یزیدم
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part56 اوا: خواهش میکنم به هر حال ما جفتمون به یه اندازه ازار هایی دیدیم ارام: اوم(بغض) اوا: نم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1qoayd&btn=بگو.بانو
بقران هیچی ازتون کم نمیشه راجب پارت ها نظر بدین 😐💔
#part57
حامی : من قربونت بشم قشنگم ببخشید من از همون موقع بهت نگفتم که منو آرام باهم بودیم
آوا : هوم
حامی : ببخشید اوا
آوا : بس کن حامیم برو بیرون ( با داد )
حامی : اول بزار موهاتو نوازش کنم بعد میرم
آوا : نخیر تو به من دست نمیزنی وگرنه جیغ میکشم
حامی : دختره ی بی اعصاب
حامی رفت لپ آوا رو اروم کشید
حامی : من میرم ولی سریع میام
آوا : برو به مامانم بگو بیاد
حامی رفت و مامان زهرا اومد تو
مامان زهرا : دختر چته تو صدات تا بیرون می اومد
آوا : میخواستم یکم نازمو بکشه ولی رفت
مامان زهرا : اخه دختر تو چقد ناز میکنی ، بیچاره حامی اومد بیرون ناراحت بود
آوا : ععه به حامی پس بگو بیاد داخل
مامان زهرا : قشنگ میخوای مخ پسره رو بدزدی ها
آوا : اره دیگه ، قراره شوهرم بشه خب
مامان زهرا رفت و حامی اومد تو
حامی : آوا ببخشید
آوا : بیا رو تخت بشین منم بلند کن بشینم
حامی : چشم فداتشم
آوا : خدانکنه عه
حامی رو تخت نشست و میخواست آوا رو بنشونه وقتی نشوندش یهو اوا گریه میکرد ولی هیچی نمیگفت
حامی : چی شده نفسم
آوا : حامی لطفا برو بیرون میخوام تنها باشم
حامی : ببخشید لطفا
آوا : بخشیدم برو لطفا
حامی : من نمیرم
آوا : لجباز اگه بهت بگم خب ناراحت میشی
حامی : بگو جیگرم
آوا : من رگ دستو زده بودم بگو خب ( با گریه )
حامی : خب
آوا : دکترا اون قسمت دستمو بخیه زدن و تو هم دستتو گزاشتی رو بخیه ام
حامی : بزار دستتو ببینم
آوا : نه لطفا برو به دکتر بگو بیاد
حامی : وای چرا آستینت خونی شد
+ دکتررررر لطفا بیاین ( با داد )
آوا دراز کشید و چشمم فقط سیاهی رو میدید
حامی : عشقم چشماتو باز کن
آوا : دکتر ب بگو ب بیاد ( خیلی ضعیف )
وقتی دکترها اومدن
دکتر : پرستار اینو ببرید اتاق عمل شاید رگش پاره شده
حامی : صدامو میشنوی آواااا
آوا : .....
حامی : جواب بده
دکتر : سعی نکنید اون بیهوشه
حامی تا اتاق عمل اومد
ادامه دارد ...
نویسنده : hanieh
رمانتون عالیههههههه
فقط میشه ارام بمیره
🎀
انیتا: فداتشم 💘، چیکار بچم دارین😂💔
غزل: بدبخت آرام🤣
حدیث:
هانیه:
نیکا:
رمانتون قشنگ بود
فقط میشه عکس از شحصیت رمان بفرستید و یه ویدیو هم درست کنید
🎀
انیتا: مرسی عزیزدلم، شخصیت ها بالاتر هستن
غزل: عزیزم عکس شخصیت ها بالاتر هستن
حدیث:
هانیه:
نیکا: