هدایت شده از 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑫𝒂𝒏𝒈𝒆𝒓𝒐𝒖𝒔.𝒔𝒆𝒓𝒆𝒏𝒊𝒕𝒚².⋆࣪ ࣭
سلامدوباره....🦢
حالتون؟احوالتون؟
حالاکهفصلیکتمومشد.
نظرتونراجبفصلیکچیه؟
چطوربود؟👀✨
سوالیهمراجبفصلدوبود،
درخدمتم...🙂
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_t4cp4kd&btn=𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑫𝒂𝒏𝒈𝒆𝒓𝒐𝒖𝒔.𝒔𝒆𝒓𝒆𝒏𝒊𝒕𝒚
منتظرتونم....💁🏻♀
کویر؟درشأنشمانیس!🤓
#part59
حامی: اوا خوابید منم پاشدم رفتم
از بیمارستان زدم بیرون رفتم سمت خونه ی ارام
وقتی رسیدم زنگ و زدم
ارام: کیه(با صدای گرفته)
حامی: منم باز کن
در و باز کرد رفتم داخل وقتی رفتم بالا با چشمای قرمز ارام مواجه شدم
رو کردم بهش و گفتم
حامی: ارام خوبی؟
چیزی شده؟
ارام: نه نه
اوا خوبه
حامی: ارام من مطمئنم یچیزی شده چشمات شده کاسه ی خون
خوبه بد نیست
ارام: بیخیال شو اقا صالحی میتونی بری پیش اوا
دیگه پیش من نیا
اون فاطمه رم دیگه نفرست اینورا هر روز به یه بهونه ای اینجاست
حامی: ارام چی میگی من نیمفهمم منظورت از این حرفا چیه
یعین چی به اسم صدام نمیکنی
چرا نیمام پیشت خب
من اصلا فاطمه رو این ورا نفرستادم😳😐
ارام: به اسم صدات نیمکنم چون تو معشوقه ی یکی دیگه ای مال یکی دیگه ای اینا به کنار زن داری خجالت بکش
تو هم از این به بعد منو باید خانم ایزدی صدا کنی
فاطمه هر روز میاد اینجا دلیلشم نمیدونم
حامی: یعنی چی
ارام نکن با من
دوست دارم خب چجور اینو ثابتش کنم هوم
ارام: دوسم نداتشه باش خواهش میکنم
من تو این زندگی کوفتی به تو پناه اوردم که تو هم هه بیخیال
حامی: ارام نکن خواهش میکنم
ارام: بس کن
فاطمه دیگه اینورا افتابی نمیشه اوکی
حامی: باش باشه
میاد چی میگه
ارام: نمیدونم یه روز غذا میاره یه روز یه کوفت دیگه میاره
حامی: نمیخوری ازشون که
ارام: نه چرا
حامی: دیگه نمیزاری بیاد اینجا
با اوا دست به یکی کردن با تو یکاری کنن
من اینو درستش میکنم
ارام: یعنی چی
چیکار من دارن خب
حامی: نمیدونم اما من این وضعو درست میکنم شمام حواست به خودت باشه خوشگل خانم
من میرم میبینمت بعدا
ارام: باش
حامی رفت اما نمیدونم کجا اصن به من چه اوف
حامی: از خونه ی ارام رفتم سمت شرکت من یه بلایی اخر سر این فاطمه میارم
اوا رو هم ادمش میکنم
رسیدم شرکت رفتم طرف اتاق فاطمه
ادامه دارد.......
نویسنده: 🎀Anita
#part60
حامی: با عصبانیت و شتاب در اتاق و باز کردم رفتم داخل
فاطمه: هوی چه خبرته مگه طویلست این اتاق در داره
در میزنی میای داخل😒
حامی: من به ادمایی که حرف حالیشون نمیشه احترام نمیزارم
الانم اومدم که حرف بزنیم
عین ادم به حرفام گوش میدی(عصبی)
فاطمه: خب حالا بگو
راستی اوا خوب شد
حامی: به تو چه
توبه چه حقی پا میشی میری پیش ارام
ها چرا
فاطمه: چون دوست دارم اذیتت کنم
چون میدونم رو ارام حساسی و جونت به جونش بستس میخوام حرصت بدم اوکی؟!
حامی: با ارام کاری نداشته باش
اون کاره ای نیست خواهش میکنم
باهاش کاری نکن
فاطمه: وای داری التماس میکنی اونم بخاطر اون دختره😏😒
حامی: حرف نزن
کاری باهاش نداری دیگه ام اطرافش نبینمت تمام
این حرفو زدم و درو محکم بستم و از اتاق زدم بیرون که فاطمه صداشو بلند کرد و گفت
فاطمه: درو عین ادم ببند(داد)
حامی: اهمیتی ندادم و به راه خودم ادامه دادم
ادامه دارد.......
نویسنده: 💙Anita
عالی
✨
انیتا: مرسی عزیزم🦦✨
غزل: ممنون عزیزم
حدیث: ممنون از آنیتا جون🤍
هانیه:
میشه حامیم با اوا باشه لطفاااا
✨
انیتا: میشه نباشه🗿🎀
غزل: هوووووف
حدیث:نه
هانیه:
چرا خبری از هانیه و غزل و انیتا نیستش امتحان ها هم که تموم شد
✨
انیتا: شاید کار داریم خب 😀
بعدم من دیروز پارت دادم امروزم دادم
غزل: 😐
حدیث:
هانیه:
هدایت شده از 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑫𝒂𝒏𝒈𝒆𝒓𝒐𝒖𝒔.𝒔𝒆𝒓𝒆𝒏𝒊𝒕𝒚².⋆࣪ ࣭
درود،
همسایه چنلم رو پاک کردم...🙂
عزل کن
روزتهممبارک💙
موفقباشی✨
"فورنیسمالکدیدپاککنه"
#part61
حامی : داشتم به راه خودم ادامه میدادم که فاطمه بدو بدو اومد پیشم
فاطمه : مرتیکه شما عقل تو سرت نیست یا خودتو میزنی به نفهمی
حامی : به تو چه زنیکه ی فضول
فاطمه : لطفا باز کاری نکن اوا خودکشی کنه
حامی : به تو چه ، هرکاری دلم بخواد میکنم
فاطمه : گمشو برو منم اوا رو ازت میدزدم و میبرمش
حامی : به خدا یه کار دیگه بکنی جات تو زندانه
فاطمه : خواهیم دید
حامی رفت پیش اوا
حامی : اوا ( با داد )
اوا : سلام ، چته خونه رو گزاشتی رو سرت من تازه خوب شدم
حامی : از ارام چی میخواین اون گناه داره ولش کنین
اوا : حامی تو به من قول دادی
حامی : قول دادنم بخوره تو سرت ، ارام گناه داره
اوا : تو غلط کردی منو بردی بیمارستان تا زنده بشم ( چک زد تو صورت حامی )
حامی : دختره ی احمق تو خانواده داری زندگی داری
اوا : خانواده ی من مرد ، من فقط تو زندگیم عاشق تو بودم
یهو گوشی اوا زنگ خورد ناشناس بود
اوا : الو
ماهان: سلام خوشگل من
اوا : داداش ( با لکنت)
ماهان : اره قشنگم منم داداشت
اوا : داداش کجایی که دنیا برام سیاه شده
ماهان : چی شده قشنگم کجایی من الان تهرانم
اوا : میای خونمون
ماهان : اره ادرس رو بده
اوا : خیابون ........
ماهان : تا پنج دقیقه دیگه اونجام
اوا : باشه خدافظ
ماهان : خداحافظ قلب داداش
گوشی رو قطع کرد
اوا : الان داداشم میاد تو هم باید اینجا باشی
حامی : چرا
اوا : چون میخوام از هردوتون خداحافظی کنم
حامی : نمیفهمم چی میگی ولی باشه هستم
ادامه دارد ......
نویسنده : Hanieh