eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
175 دنبال‌کننده
292 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/3289384614Cc26e994853 بیاین دعواااا ناموسی زدن نگران نباشید نه شما و نه اونا شمارو نمیشناسن و پیگیری نمیکنن به حامیمم بی احترامی کردنننن
فاطمه: ولی بنظرم بیا بیخیال اینکارا بشیم پاشیم بریم خارج از کشور یذره حال و هوامونم عوضی شه تازه ارام ممکنه دوباره برگرده المان اوا: چرا المان؟ فاطمه: خونه زندگیش اونجاست داداشش اونجاست اونجا زندگی میکرده به هر حال اوا: اها، چی بگم خب ولی چیزی که هس بعید بدونم که برگرده گفتی طلاق گرفته فاطمه: اره ولی میگم که امکانش هست اوا: خب من میرم پیش مامانم چیز خواستی بم پیام بده باش بعد اینکه یذره فکرامو بکنم بهت میگم بلیط اینا بگیری فاطمه: باشه ببین منم باید برم شرکت میبینمت دیگه اوا: اوکی خدافظ رفتم سمت خونه مامانم تو مسیر فکرامو کردم دیدم بدی نیست که برم خارج حال و هوام عوض میشه بعدم یذره از حامی و این فکرای مزخرف دور میشم پیش خودم گفتم خوبه و به فاطمه خبر میدم بیلیط بگیره رسیدم ماشین و پارک کردم رفتم بالا در و که زدم مامانم باز کرد محکم پریدم بغلش مامان زهرا: اوا چیشده؟ اوا: هیچی خوبم رفتم داخل و با قیافه ی اشفته ی دلارام رو به رو شدم دلارام خوبی اینجا چیکار میکنی دلارام: خوبم 🙂 هعی حرفی ندارم اصلا اومدم پیش عمو و زنعمو حالم عوض شه اوا: چیشده خب دلارام: ماهان بعد شیش سال برگشته نیومده پیش من انقدر راحت منو فراموش کرد اخه چجور میشه اوا: معلومه فراموش نکرده بهت قول میدم دلارام: نمیدونم مامان زهرا: دلارام جان میاد زمان بش بده میاد من نمیگم حق با تو نیست ولی به اونم باید زمان بدی دلارام: باشه پس من میرم خونه اوا: نرو دیگه دلارام: نه باید برم عصرم باید برم کافه زنعمو دستت درد نکنه خدافظ مامان زهرا: خداحافظ عزیزم اوا:ما ام خانوادگی کلا شانس نداریم انگار مامان زهرا:اوا چی میگی به دلارام کاملا حق میدم ماهانم نباید ولش میکرد میرفت ولی خب چیزیه که شده اوا: یعنی چی شده مادره من نباید میشد تو نباید اجازه میدادی این از من اونم از اون پسرت نمیدونم چی بهت بگم این دخترم گناه داره بخدا ما که از پسرت خیری ندیدیم این دخترم همین جور ادامه دارد..... نویسنده: انیتا
دوستان چندتاتون عکس شخصیت ماهان و فاطمه رو تو ناشناس خواسته بودین الان میفرستم
[فاطمه فرجامی🦦 28ساله دوست اوا تو یه شرکت عمو ی حامی کار میکنه]
ماهان حسینی 32ساله برادر اوا، پسرعمو ی دلارام شغل: وکیل
دوستان اینم شخصیت هایی که گفتین
مامان زهرا: اوا این چه رفتاریه حسابی زده به کبت مثل اینکه اوا: نه نزده به کلم دارم یا حقیقت ها رو به روت میکنم درضمن مامان باید یچیزی بهت بگم مامان زهرا: چیشده دخترم؟ اوا: ببین مامان من خیلی خیلیییی فکر کردم ولی دیدم هیجوره نمیتونم با شرایط خودم و حایم کنار بیام واسه همین یه تصمیمی گرفتم مامان زهرا: چه تصمیمی اوا: میخوام برا یه مدتی برم المان مامان زهرا: اخه چرا المان ببین هر تصمیم که گرفتی من بهش احترام میزارم و تا تهش کنارتم اما داداشت تازه برگشته بعد تو بری اوا: مامان برمیگردم بخدا برمیگردم این راه برگشت داره فقط میخوام یذره ازاد شه فکرم برمیگردم مامان زهرا: هرجور خودت میدونی اوا: یعنی میزاری مامان زهرا: معلومه که اره اوا: مرسییی مامان خودمیی(بو.. سش کرد) رفتم سمت اتاق گوشیمو از تو جیبم در اوردم رفتم تو مخاطبین و شماره ی فاطمه رو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد فاطمه: جانم؟ اوا: سلام خوبی میگم که من فکرامو کردم یه بلیط برام بگیر فاطمه: مرسی باشه دید گفتم که میری اوا: حالا دیگه تصمیمو گرفتم باید فرار کنم از دست این خول و چلا🦦 فاطمه: خب حالا😂 من یه چک میکنم بهت میگم اوا: باش خدافظ فاطمه: خدافظ تلفن و که قطع کردم رفتم تو سایت نگاهی به پرواز های المان کردم دیدم یه پرواز برا سه شنبه ی این هفته هست ولی الان شنبه بود شاید بخواد زودتر بره یه پیام به اوا دادم و بش گفتم که سریع صدای نوتیف گوشی اومد گفت که بلیط و بگیرم بلیط و گرفتم و عکسشو برا اوا فرستادم بعدم به کارام رسیدم ادامه دارد...... نویسنده: Anita ♥️
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part67 مامان زهرا: اوا این چه رفتاریه حسابی زده به کبت مثل اینکه اوا: نه نزده به کلم دارم یا حقیق
خدا بده از این مامانا😂😂 مامان ما میخوایم بریم سر کوچه یه پرونده ازمون اطلاعات میگیره که یه وقت پامونو کج نزاریم🤣🤣