eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
174 دنبال‌کننده
293 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
[فاطمه فرجامی🦦 28ساله دوست اوا تو یه شرکت عمو ی حامی کار میکنه]
ماهان حسینی 32ساله برادر اوا، پسرعمو ی دلارام شغل: وکیل
دوستان اینم شخصیت هایی که گفتین
مامان زهرا: اوا این چه رفتاریه حسابی زده به کبت مثل اینکه اوا: نه نزده به کلم دارم یا حقیقت ها رو به روت میکنم درضمن مامان باید یچیزی بهت بگم مامان زهرا: چیشده دخترم؟ اوا: ببین مامان من خیلی خیلیییی فکر کردم ولی دیدم هیجوره نمیتونم با شرایط خودم و حایم کنار بیام واسه همین یه تصمیمی گرفتم مامان زهرا: چه تصمیمی اوا: میخوام برا یه مدتی برم المان مامان زهرا: اخه چرا المان ببین هر تصمیم که گرفتی من بهش احترام میزارم و تا تهش کنارتم اما داداشت تازه برگشته بعد تو بری اوا: مامان برمیگردم بخدا برمیگردم این راه برگشت داره فقط میخوام یذره ازاد شه فکرم برمیگردم مامان زهرا: هرجور خودت میدونی اوا: یعنی میزاری مامان زهرا: معلومه که اره اوا: مرسییی مامان خودمیی(بو.. سش کرد) رفتم سمت اتاق گوشیمو از تو جیبم در اوردم رفتم تو مخاطبین و شماره ی فاطمه رو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد فاطمه: جانم؟ اوا: سلام خوبی میگم که من فکرامو کردم یه بلیط برام بگیر فاطمه: مرسی باشه دید گفتم که میری اوا: حالا دیگه تصمیمو گرفتم باید فرار کنم از دست این خول و چلا🦦 فاطمه: خب حالا😂 من یه چک میکنم بهت میگم اوا: باش خدافظ فاطمه: خدافظ تلفن و که قطع کردم رفتم تو سایت نگاهی به پرواز های المان کردم دیدم یه پرواز برا سه شنبه ی این هفته هست ولی الان شنبه بود شاید بخواد زودتر بره یه پیام به اوا دادم و بش گفتم که سریع صدای نوتیف گوشی اومد گفت که بلیط و بگیرم بلیط و گرفتم و عکسشو برا اوا فرستادم بعدم به کارام رسیدم ادامه دارد...... نویسنده: Anita ♥️
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part67 مامان زهرا: اوا این چه رفتاریه حسابی زده به کبت مثل اینکه اوا: نه نزده به کلم دارم یا حقیق
خدا بده از این مامانا😂😂 مامان ما میخوایم بریم سر کوچه یه پرونده ازمون اطلاعات میگیره که یه وقت پامونو کج نزاریم🤣🤣
*یک روز بعد* ماهان: از دیروز تا الان از اوا هیچ خبری نبود مطمئن بودم پیش مامانه این پسره هم رفته بود خونه خودش یدفه فکر دلارام زد به سرم از خونه زدم بیرون و رفتم سمت یه گل فروشی یه گل گرفتم و راه افتادم که برم خونه ی دلارام وقتی رسیدم زنگ و زدم در باز شد رفتم داخل دلارام نبود دیدم نشسته تو اتاق رقتم سمتش (÷ماهان. ×دلارام) ÷حالت چطوره دلم برات تنگ شده ×خوب منم دلم تنگ شده بود ولی تو نیومدی چشمم به در خشک شد ولی ماهانی در کار نبود ÷ببخشید خودت که چیزایی که برا اوا پیش اومده رو میدونی دیگه ×اوهوم ÷قهر نکن باهام دیگه ببین برا تو گل گرفتم ×مرسی🙃✨ قهر نیستم که ÷گله رو دوس داشتی ×اره خیلی قشنگه ممنون ÷خواهش میکنم میگم اوا خونه مامانمه ×اره ÷اوکی بریم بیرون دلارام: بریم من پایم ماهان: برو حاظر شو بریم دلارام: الان میامم دو دقیقه واسا ماهان: برو جوجه ادامه داردـ...... نویسنده: Anita ♥️
نخیر آوا بهتره ♥️ انیتا:.... غزل: اهااااا حدیث: هانیه:
آوا خیلی خوبه تا آرام ♥️ انیتا: با ارام خصومت شخصی دارین😂 غزل:بله بله حدیث: هانیه:
عالی بود ♥️ انیتا: قربونت برمممم🤏🏻🥲 غزل: ممنون عزیزم حدیث: هانیه :
میگم ادمین نمیخواید🙂 ♥️ انیتا: غزل باید بگه ولی نوچج غزل: اگر مایلی پیویم پیام بده عزیزم چک میکنم حتما @haamimoonn حدیث: هانیه:
عالی مثل همیشه ♥️ انیتا: فداشتم ✨ غزل: مرسی عزیزم حدیث: هانیه: