eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
175 دنبال‌کننده
292 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
حامی خیلی سریع لباسشو عوض کرد و سریع بدوبدو سوار ماشین شد و حرکت کرد حامی : حامی تو چیکار کردی ، دختره دیگه ازت دست کشید ، همش میخواستت تو خراب کردی حامی با خودش بحث میکرد که رسید خیلی سریع وارد با فرودگاه شد حامی : اواااا ( داد ) که یهو مامان اوا اومد پیشش با گریه حامی : اوا کجاست مامان اوا : تازه سوار هواپیما شد همینکه حامی رفت سمت شیشه هواپیما حرکت کرد و رفت حامی : مامان ( گریه ) مامان اوا : جانم پسرم حامی : من یکی دوروز بدون اوا نتونستم حالا که دیگه رفته من میمیرم مامان اوا : بیا ببینیم بلیت برای المان کی دارن که منم برم حامی : منم میام مامان اوا : تو کار داری نمیتونی حامی : من به خاطر اوا جونمو هم میدم مامان اوا : باشه ، بیا بریم ببینیم برا کی باز بلیت دارن و رفتن تو سایت و چندصندلی خالی بود که ساعت ۴ صبح حرکت میکرد دوتا بلیت خریدن مامان اوا : پسرم برو خونه چمدونتو ببند و بیا خونه ی من حامی : ماشین اوردین یا من برسونمتون مامان اوا : ماشین اوردم ، حالا سریع برو جمع کن هردو رفتن خونه تا چمدونشونو جمع کنن ادامه دارد ...‌. نویسنده : هانیه
پارت بعدی ۱۹۵ شدیم میدم
عالی بود 🫀 مرسی عزیزم باید از هانیه خانوم تشکر کنید♥️
رمانتون خیلی قشنگه ففط اسم چنلتون چرا در خواب گذاشتین من تازه اومدم تو چنلتون و همه ی پارت هارو خوندم خدایی خیلی قشنگ بود 🫀 قربونت برم من🥲 خوش اومدی زیبا✨ عامم حالا به اخرای رمان که رسیدیم متوجه میشید
عررررر رمانتون عالیهههههه 🫀 چشای تو قشنگ میبینهههه
تروخدا پارت اخر حامیم با اوا ازواج کنه و بچه دار بشن و تموم بشه 🫀 عاممم پارت اخر یه داستان های دیگه ای داره که خب اخرای رمان میفهمید ولی من تضمین میکنم که حامی و اوا ازدواج میکنن
من چرا خوابم نمیبره 🫀 منم شبا خوابم نمیبره عادیه
عالی بوذ 🫀 دست هانبه جون درد نکنه🤏🏻🤍
بچها ی هول بدین امار بره بالا
حامی رفت خونه چمدونشو جمع کرد و ساعت رو دید که ۸ شب بود و اماده شد بره خونه ی مامان اوا حامی : اخیش رسیدم رفت در زد و مامان اوا در رو باز کرد و رفتن داخل مامان اوا : پسرم تو برو بخواب یکم استراحت کن حامی : شما هم باید استراحت کنی مامان اوا : تو استراحت کن من با الارم بیدار میشم حامی : مرسی مامان خیلی ممنونم ازت مامان اوا : من که کاری نکردم حامی : یه دختر خوشگل بهم دادی که از ته جونم عاشقشم مامان اوا : باشه پسر حالا برو بخواب تو اتاق اوا ، پتو هم رو تختشه حامی : مرسی مامان جون مامان اوا : بدو بخواب حامی رفت تو اتاق اوا وقتی رفت تو اتاقش عکس اوا رو دید ، و یک عالمه عکس از خودش حامی : اوا چقد منو دوست داشت ، ولی من با دستهای خودم خرابش کردم هیی خدا هنوز اتاق بوی اوا رو میده حامی با چشم های پر از بغض خوابید و عکس اوا رو بغل کرد مامان اوا اومد تو اتاق ببینه حامی خوابه یا نه مامان اوا : حامی چقد گریه کرده که صورتش خیسه و پتو رو برای حامی تنظیم کرد و رفت الارم گذاشت و خوابید ادامه دارد..... نویسنده : هانیه
موقعیت ساعت ۱۰ شب مامان اوا با الارم بیدار شد و رفت یه شام اماده کرد که بخورن چون خوابیدن و شام نخوردن وقتی شام اماده شد رفت تو اتاق اوا مامان اوا: پسرم بیدار شو دیر شده حامی : .... مامان اوا : پسرم فرودگاه نمیرسیم بلند شو حامی : سلام مامان ساعت چنده ؟ مامان اوا : ساعت ۱۰ هست بلند شو شام بخوریم بریم هردو شام رو خوردن و حرکت کردن حامی : باز چه جوری اوا رو پیدا کنیم مامان اوا : نمیدونم واقعا ، حالا یه فکری میکنیم مامان اوا تو ماشین خوابید حامی : مامان رسیدیم بیدار شو مامان اوا : باشه موقعیت ساعت ۱ حامی : وایی الان سه ساعت اینجا چیکار کنم مامان اوا : سرتو بزار رو شونه ام بگیر بخواب ، خسته شدی حامی تشکر کرد و سرشو گذاشت رو شونه ی مامان اوا یهو گفتن هواپیما به المان ..... مامان اوا : بلند شو ، باید سوار شیم حامی : یکم استرس گرفتم باشه بریم حامی و مامان اوا سوار هواپیما شدن ادامه دارد..... نویسنده : هانیه