#part72
موقعیت ساعت ۱۰ شب
مامان اوا با الارم بیدار شد و رفت یه شام اماده کرد که بخورن
چون خوابیدن و شام نخوردن
وقتی شام اماده شد رفت تو اتاق اوا
مامان اوا: پسرم بیدار شو دیر شده
حامی : ....
مامان اوا : پسرم فرودگاه نمیرسیم بلند شو
حامی : سلام مامان ساعت چنده ؟
مامان اوا : ساعت ۱۰ هست بلند شو شام بخوریم بریم
هردو شام رو خوردن و حرکت کردن
حامی : باز چه جوری اوا رو پیدا کنیم
مامان اوا : نمیدونم واقعا ، حالا یه فکری میکنیم
مامان اوا تو ماشین خوابید
حامی : مامان رسیدیم بیدار شو
مامان اوا : باشه
موقعیت ساعت ۱
حامی : وایی الان سه ساعت اینجا چیکار کنم
مامان اوا : سرتو بزار رو شونه ام بگیر بخواب ، خسته شدی
حامی تشکر کرد و سرشو گذاشت رو شونه ی مامان اوا
یهو گفتن هواپیما به المان .....
مامان اوا : بلند شو ، باید سوار شیم
حامی : یکم استرس گرفتم باشه بریم
حامی و مامان اوا سوار هواپیما شدن
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
#part73
حامی : دلم برای اوا یه ذره شده
مامان اوا : منم
حامی : راستی خبری از ماهان نیست
مامان اوا : نمیدونم بزار برسیم یه زنگ بهش بزنم
توی راه حامی و مامان اوا خواب بودن
یهو یه نفر صداشون
👩✈️ ببخشید نوشیدنی میل دارین
حامی : دو تا اب میوه طبیعی
👩✈️ بله ، بفرمایید
حامی : مرسی
👩✈️ سالاد میل دارید
حامی تو ذهنش) از اونجایی که خیلی گشنم بود گفتم
: بله
👩✈️: دوتا ؟؟
حامی : بله ، مرسی
( مهماندار رفت )
حامی : مامان بیدار شو غذا بخور
مامان اوا : باشه
حامی : مامان برات سالاد و اب میوه گرفتم
مامان اوا : مرسی پسرم دستت درد نکنه
باهم خوردن و ساعت ۶ بود و تقریبا ساعت ۹ میرسیدن
حامی : خیلی خسته شدم
مامان اوا : منم بگیر بخواب که رسیدیم المان سرحال باشیی
حامی : باشه
حامی خوابید و مامان اوا یکم ابر هارو نگاه کرد و خوابید
ادامه دارد ......
نویسنده : هانیه
#part74
حامی یکم بعد بیدار شد و ساعت رو دید ۸:۳۷ بود
حامی : مامان بیدار شو
مامان اوا : چی شده
حامی : اماده شو تقریبا نیم ساعت دیگه میرسیم
مامان اوا : باشه مرسی
حامی : خواهش
چند دقیقه بعد
یهو یه صدایی اومد که گفت
«تا دقایقی دیگر در "ویلی برانت" فرودگاه به زمین خواهیم نشست»
Flughafen Berlin Brandenburg
“Willy Brandt“
حامی : مامان اماده ای
مامان اوا : اره پسرم انقد استرس نداشته باش
یهو هواپیما به سمت زمین اومد
مامان اوا : وایی یه لحظه حس کردم داریم سقوط میکنیم 😂
حامی : نه داریم فرود میایم 🤣
مامان اوا : اوف قلبم وایساد
وقتی رسیدیم و پیاده شدیم و سوار تاکسی شدیم
حامی : Hello ( سلام )
راننده: HelloWhere are you going?( سلام کجا تشریف میبرید )
حامی : The Westin Grand Berlin ( هتل وستین گرند برلین )
راننده : Okay ( باشه )
حامی : Thanks( ممنون )
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
تروخداااااااااااااااا
تا پایان رمان حامیم و اوا باهم باشن
💙
حالاااا ببینیمممم
میشه زیادمون کنید
از چنل تبلیغ کنید ، همسایه بگیرید و
.....
💙
بچها همسایه داریم
چنلم تبلیغ میکینم ولی هیچی به هیچی
به خدا اگه بفهمم پایان رمان حامیم با ارام بود
از گریه میمیرم
💙
عاممممم فعلا نیمتونم چیزی بگم🗿