eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
183 دنبال‌کننده
288 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
حامی : دلم برای اوا یه ذره شده مامان اوا : منم حامی : راستی خبری از ماهان نیست مامان اوا : نمیدونم بزار برسیم یه زنگ بهش بزنم توی راه حامی و مامان اوا خواب بودن یهو یه نفر صداشون 👩‍✈️ ببخشید نوشیدنی میل دارین حامی : دو تا اب میوه طبیعی 👩‍✈️ بله ، بفرمایید حامی : مرسی 👩‍✈️ سالاد میل دارید حامی تو ذهنش) از اونجایی که خیلی گشنم بود گفتم : بله 👩‍✈️: دوتا ؟؟ حامی : بله ، مرسی ( مهماندار رفت ) حامی : مامان بیدار شو غذا بخور مامان اوا : باشه حامی : مامان برات سالاد و اب میوه گرفتم مامان اوا : مرسی پسرم دستت درد نکنه باهم خوردن و ساعت ۶ بود و تقریبا ساعت ۹ میرسیدن حامی : خیلی خسته شدم مامان اوا : منم بگیر بخواب که رسیدیم المان سرحال باشیی حامی : باشه حامی خوابید و مامان اوا یکم ابر هارو نگاه کرد و خوابید ادامه دارد ...... نویسنده : هانیه
حامی یکم بعد بیدار شد و ساعت رو دید ۸:۳۷ بود حامی : مامان بیدار شو مامان اوا : چی شده حامی : اماده شو تقریبا نیم ساعت دیگه میرسیم مامان اوا : باشه مرسی حامی : خواهش چند دقیقه بعد یهو یه صدایی اومد که گفت «تا دقایقی دیگر در "ویلی برانت" فرودگاه به زمین خواهیم نشست» Flughafen Berlin Brandenburg “Willy Brandt“ حامی : مامان اماده ای مامان اوا : اره پسرم انقد استرس نداشته باش یهو هواپیما به سمت زمین اومد مامان اوا : وایی یه لحظه حس کردم داریم سقوط میکنیم 😂 حامی : نه داریم فرود میایم 🤣 مامان اوا : اوف قلبم وایساد وقتی رسیدیم و پیاده شدیم و سوار تاکسی شدیم حامی : Hello ( سلام ) راننده: HelloWhere are you going?( سلام کجا تشریف میبرید ) حامی : The Westin Grand Berlin ( هتل وستین گرند برلین ) راننده : Okay ( باشه ) حامی : Thanks( ممنون ) ادامه دارد..... نویسنده : هانیه
عالی بوذ 💙 بوس💘
اوا🥴🫤😒 آرام😍❤️🫶🏻 💙 هم نظریم گل😂🤌🏻
عالی عزیزم 💙 دست هانیه جون درد نکنه
عالی بود زیبا😍 💙 قلم هانیه که واقعا عالیه🤍
عالی بود 💙 ماچچ
چقدر رمانتون قشنگه ژنتقستفعسفنیهمغهلنغیعقصفت 💙 دورت بگردم زیبااا💘
تروخداااااااااااااااا تا پایان رمان حامیم و اوا باهم باشن 💙 حالاااا ببینیمممم
میشه زیادمون کنید از چنل تبلیغ کنید ، همسایه بگیرید و ..... 💙 بچها همسایه داریم چنلم تبلیغ میکینم ولی هیچی به هیچی
به خدا اگه بفهمم پایان رمان حامیم با ارام بود از گریه میمیرم 💙 عاممممم فعلا نیمتونم چیزی بگم🗿
حامی: رفتیم طرف هتل اتاق گرفتیم و هرکی رفت تو اتاق خودش یا خستگی رفتم رو تخت دراز کشیدم (2ساعت بعد) از خواب بیدار شدم رفتم تو تراس منظره ی قشنگی بود نگاهم رفت سمت دریا دیدم یه اشنا اونجا نشسته صورتشو برگردوند فهمیدم اوا عه لباس پوشیدم و رفتم طرف دریا .... وقتی رسیدم اوا روشو برگردوند تا منو دید اومد طرف و خودشو تو بغلم جا داد اون اغوش قشنک تر از اون چیزی بود که فکر شو میکردم نگاهش رو ازم میگرفت همین که بود قشنگ بود دست همو گرفتیم و به سمت هتل رفتیم .... اوا: نمیدونم از کجا پیدام کرد ولی کنارش اروم بودم یدفه حامی وایساد یچیزی از تو یه جیبش در اورد و گرفت سمت من با ذوق نگاهش کردم که رو کرد بهم و گفت +میای برگردیم دوباره زندگی مونو بسازیم با من ازدواج میکنی؟ _معلومه که ارههه جوری داد زدم که کل کسایی که اطرافمون بودن برگشتن سمتمون و برامون دست زدن راهمونو گرفتیم و رفتیم طرف هتل ادامه دارد..... نویسنده: Anita ♥️