#part73
حامی : دلم برای اوا یه ذره شده
مامان اوا : منم
حامی : راستی خبری از ماهان نیست
مامان اوا : نمیدونم بزار برسیم یه زنگ بهش بزنم
توی راه حامی و مامان اوا خواب بودن
یهو یه نفر صداشون
👩✈️ ببخشید نوشیدنی میل دارین
حامی : دو تا اب میوه طبیعی
👩✈️ بله ، بفرمایید
حامی : مرسی
👩✈️ سالاد میل دارید
حامی تو ذهنش) از اونجایی که خیلی گشنم بود گفتم
: بله
👩✈️: دوتا ؟؟
حامی : بله ، مرسی
( مهماندار رفت )
حامی : مامان بیدار شو غذا بخور
مامان اوا : باشه
حامی : مامان برات سالاد و اب میوه گرفتم
مامان اوا : مرسی پسرم دستت درد نکنه
باهم خوردن و ساعت ۶ بود و تقریبا ساعت ۹ میرسیدن
حامی : خیلی خسته شدم
مامان اوا : منم بگیر بخواب که رسیدیم المان سرحال باشیی
حامی : باشه
حامی خوابید و مامان اوا یکم ابر هارو نگاه کرد و خوابید
ادامه دارد ......
نویسنده : هانیه
#part74
حامی یکم بعد بیدار شد و ساعت رو دید ۸:۳۷ بود
حامی : مامان بیدار شو
مامان اوا : چی شده
حامی : اماده شو تقریبا نیم ساعت دیگه میرسیم
مامان اوا : باشه مرسی
حامی : خواهش
چند دقیقه بعد
یهو یه صدایی اومد که گفت
«تا دقایقی دیگر در "ویلی برانت" فرودگاه به زمین خواهیم نشست»
Flughafen Berlin Brandenburg
“Willy Brandt“
حامی : مامان اماده ای
مامان اوا : اره پسرم انقد استرس نداشته باش
یهو هواپیما به سمت زمین اومد
مامان اوا : وایی یه لحظه حس کردم داریم سقوط میکنیم 😂
حامی : نه داریم فرود میایم 🤣
مامان اوا : اوف قلبم وایساد
وقتی رسیدیم و پیاده شدیم و سوار تاکسی شدیم
حامی : Hello ( سلام )
راننده: HelloWhere are you going?( سلام کجا تشریف میبرید )
حامی : The Westin Grand Berlin ( هتل وستین گرند برلین )
راننده : Okay ( باشه )
حامی : Thanks( ممنون )
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
تروخداااااااااااااااا
تا پایان رمان حامیم و اوا باهم باشن
💙
حالاااا ببینیمممم
میشه زیادمون کنید
از چنل تبلیغ کنید ، همسایه بگیرید و
.....
💙
بچها همسایه داریم
چنلم تبلیغ میکینم ولی هیچی به هیچی
به خدا اگه بفهمم پایان رمان حامیم با ارام بود
از گریه میمیرم
💙
عاممممم فعلا نیمتونم چیزی بگم🗿
#part75
حامی: رفتیم طرف هتل اتاق گرفتیم و هرکی رفت تو اتاق خودش
یا خستگی رفتم رو تخت دراز کشیدم
(2ساعت بعد)
از خواب بیدار شدم رفتم تو تراس منظره ی قشنگی بود نگاهم رفت سمت دریا دیدم یه اشنا اونجا نشسته
صورتشو برگردوند فهمیدم اوا عه
لباس پوشیدم و رفتم طرف دریا
....
وقتی رسیدم اوا روشو برگردوند تا منو دید اومد طرف و خودشو تو بغلم جا داد
اون اغوش قشنک تر از اون چیزی بود که فکر شو میکردم
نگاهش رو ازم میگرفت
همین که بود قشنگ بود
دست همو گرفتیم و به سمت هتل رفتیم
....
اوا: نمیدونم از کجا پیدام کرد
ولی کنارش اروم بودم
یدفه حامی وایساد یچیزی از تو یه جیبش در اورد و گرفت سمت من
با ذوق نگاهش کردم که رو کرد بهم و گفت
+میای برگردیم دوباره زندگی مونو بسازیم
با من ازدواج میکنی؟
_معلومه که ارههه
جوری داد زدم که کل کسایی که اطرافمون بودن برگشتن سمتمون و برامون دست زدن
راهمونو گرفتیم و رفتیم طرف هتل
ادامه دارد.....
نویسنده: Anita ♥️