تروخداااااااااااااااا
تا پایان رمان حامیم و اوا باهم باشن
💙
حالاااا ببینیمممم
میشه زیادمون کنید
از چنل تبلیغ کنید ، همسایه بگیرید و
.....
💙
بچها همسایه داریم
چنلم تبلیغ میکینم ولی هیچی به هیچی
به خدا اگه بفهمم پایان رمان حامیم با ارام بود
از گریه میمیرم
💙
عاممممم فعلا نیمتونم چیزی بگم🗿
#part75
حامی: رفتیم طرف هتل اتاق گرفتیم و هرکی رفت تو اتاق خودش
یا خستگی رفتم رو تخت دراز کشیدم
(2ساعت بعد)
از خواب بیدار شدم رفتم تو تراس منظره ی قشنگی بود نگاهم رفت سمت دریا دیدم یه اشنا اونجا نشسته
صورتشو برگردوند فهمیدم اوا عه
لباس پوشیدم و رفتم طرف دریا
....
وقتی رسیدم اوا روشو برگردوند تا منو دید اومد طرف و خودشو تو بغلم جا داد
اون اغوش قشنک تر از اون چیزی بود که فکر شو میکردم
نگاهش رو ازم میگرفت
همین که بود قشنگ بود
دست همو گرفتیم و به سمت هتل رفتیم
....
اوا: نمیدونم از کجا پیدام کرد
ولی کنارش اروم بودم
یدفه حامی وایساد یچیزی از تو یه جیبش در اورد و گرفت سمت من
با ذوق نگاهش کردم که رو کرد بهم و گفت
+میای برگردیم دوباره زندگی مونو بسازیم
با من ازدواج میکنی؟
_معلومه که ارههه
جوری داد زدم که کل کسایی که اطرافمون بودن برگشتن سمتمون و برامون دست زدن
راهمونو گرفتیم و رفتیم طرف هتل
ادامه دارد.....
نویسنده: Anita ♥️
#part76
حامی : میخوای مامانتو خوشحال کنیم
اوا : اره ولی چرا
حامی : از وقتی رفتی مامانت ناراحت بود
اوا : خب چه جوری سوپرایز کنیم
حامی : من میرم خونه بعد تورو یواشکی میبرم اتاق مامان
اوا : اخر تو ما رو سکته میدی 😂
حامی : خب همه باید تو زندگیشون خوشحال باشن
اوا : اوکی اوکی ، حرف باید حرف خودش باشه
حامی : بله دیگه
حامی و اوا رفتن تو هتل
حامی یواشکی رفت و دید مامان تو حال داره فیلم میبینه
حامی رفت تا اوا رو بیاره داخل
حامی : اوخ دقیقا جای حساس نشسته ( اروم )
اوا : چرا ( اروم )
حامی : تو حاله داره فیلم میبینه ، من میرم تو پشت سرم بیا
اوا : باشه
داشتن میرفتن که وقتی داشتن در رو میبستن صداش در اومد
مامان اوا : حامی تو اومپی پسرم
حامی: اره اره ، مامان تو فیلمتو ببین الان میخوام بخوابم
مامان اوا : باشه برو بخواب
وقتی رفتن تو اتاق
اوا : وایی نزدیک بودا ( اروم )
حامی : اره واقعا ، حالا من برق خواموش میکنم میگم مامان لپ تابم رو برام بیاره چون پام پیج خورد
اوا : باشه
حامی برق رو خواموش کرد و رفت تو اتاق
حامی : مامان ( یکم بلند )
مامان اوا : بله
حامی : من پام پیج خورده نمیتونم راه برم میشه لب تابمو بیاری از اتاقت
مامان اوا : اره میرم
ادامه دارد ......
نویسنده : هانیه